آدم ها عادت دارند همه چیز را آماده از دکانها بخرند…اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند …بی دوست…
خدايی که تو و کسانی مثل تو می انديشند و ميسازند, خدايی است که مسُوليت های تورا, اراده ی تورا و همه ی وظيفه های انسانی تو را در اين دنيا و در جامعه و دربرابر مردم تکفل ميکند. و تو با نذر و نياز به آن خدا خودت را از عواقب هرجرمی و جنايتی معاف ميبينی!!
قضا و قدری که تو معتقدی,ميگويد هرکار که ميشود و هرکس هر کاری که میکند,هر شلاقی که بازويی ميزند و گرده ای میخورد , هر پولی که غارت ميشود و غارت ميکنند ,همه پیش از من وتو نوشته ,لايتغیر است!پس جنایتکار نميتواند جنایت نکند و قربانی نميتواند قربانی نشود!و گناهکار هم نميتواند پاک بماند و پاک هم نمِتواند گناه کند! بنابراین هرچه که هست و هرچه که بوده و هر چه که خواهد بود , نه دست من است ,نه دست تو!پس در فقر نه غارتگر مجرم است و نه غارت شده مجرور!در قتل عام نه آن که خون را ميمکد مجرم است ونه آن که خونش را مکيده اند محق! اگر خدا هر چه دلش بخواهد ميکند ,من هم هرچه دلم ميخواهد ميکنم.چون تو ميگويی هر کس هر چه ميکند خدا کرده و خدا خواسته است!اگر جبر الهی راست است قید اخلاقی بی معنیست. اگر همه چيز جبر است... همه کس آزاد است...
تو مگر همیشه نمی گويی که از قول پیغمبرت ( آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت؟!)
انصاف بده...
پدر ! مادر! جهان بینی تو یک جهان بینی شکمی است . بشریت و اخلاق و اراده و مسئولیت و خیر و شر وکار و فکروسرنوشت و سرگذشت وجهاد و جنایت و خدمت و خیانت همه یعنی کشک!همه این ها به شکم هایمان مربوط است..!
این بود که پدر ایمان شکمی تورا رها کردم و(اگزیستانسیالیست)شدم و معتقد شدم که من میتوانم سرنوشت خودم و جامعه ی خودم را بسازم . تقدیر من به دست خود من است و با اراده ی خود من و با انتخاب خود من...
(دکتر شریعتی)
به این جا ميگن آخر دنیا.
چشماتو ببند...یه نفس عمیق بکش,حالا بیا جلو...
اون قدر سبک شو که بتونی رو حجم هوا بشينی ...
اونقدر خودتو سبک کن تا بتونی مثل یه پر روی امواج باد غلت بخوری...
و اون قدر سبک شو تا دیگه تو هيچ جرمی و هيچ حجمی و تو هيچ دنيايی جا نشی!
حالاست که ميتونی روح بزرگتو درک کنی...
رفیق بیا دست به دست هم بدیم و با هم دیگه فریاد بزنیم و بگیم ,دنیای ما حد و مرزنداره . بیایم بگیم هیچ دیواری و هیچ غل و زنجیری توان محدود کردن مارو نداره.رفیق!بیا با هم این دیوارایی که اطرافمون کشیده شده ودارن ماروفشارمیدن ومغزامون رو متلاشی میکنن بشکنیم و بگیم...سرزمین ما مرز نداره...
اینجا هرکسی آزاده هرچی که دوست داره بگه.اگه دوست داری بخند... دوست داری گریه کن…یا اگه دلت گرفته داد بزن! ما آدما همیشه دریچه ی دلامونو میبندیم تا یه دفعه کسی نیاد بفهمه چقدر درد داره داغونش میکنه . ما آدما همیشه یه بغض بزرگ پشت صداهامون خوابیده.بغضی که راه خلاصیشو هیچوقت نفهمیدیم…قلبمون داره گریه میکنه ...داد میزنه…زجه میکشه…ولی بی اعتنا خفش کردیم…این بغض…این درد اونقدر بزرگ شده که تمام قلبمونو تسخیر کرده!دیگه خندیدن و لبخند زدن هم از یادمون رفته… هر چی هست دروغه …هرچی هست تظاهره..هر چی هست زجه هایی که داره نابودمون میکنه…زورکی لبامونو باز میکنیمو میخندیم…ولی افسوس که این خنده های دروغی واسه ی مرهم گذاشتن روی یه درده…بدون اینکه بدونیم این درد راه علاجی نداره... تا وقتی که…
ما آدما عادت داریم تو چشای هم نگاه کنیم بدون اینکه بفهمیم پشت این نگاه ها چی میگذره! بدون اینکه بدونیم این چشما همون چشمایی هستن که مثل چشمای خودمون شبا ازگریه و بیخوابی دیگه هیچ قطره اشکی توشون موج نمیزنه…اینجا ما آدما دست تو دست هم میذاریم بدون اینکه فکر کنیم رفیقمون دلگرمیش به دل ماست نه این دستای … اینجا ما آدما همیشه گرفتار …(بودنیم)
نفرین بر این حقیقتی که به من فهمانید من کیستم!
و مرگ باد بر این زندکی ای که به من ثابت کرد...من هیچم
واکنون دراین دنیای قابیلی ها زندانی ام
نفرین براین قابیل...همان قابیل پست
نفرین به من ونفرین به ما که فرزندان همان قابیلیم...
و نفرین براین دنیایی که گذری نیست جز یک واهمه!
واینجا...
آلوده به خون های همان قابیلی هاست
آری...امروز دراین دنیا جنگ قابیلی هاست
و من میدانم همان خون کثیف در رگهایم جاری است
سرنوشتم را چگونه تغییر دهم؟!
در حالی که حقیقت شناسنامه ام را در جلوی دیدگانم ورق میزند!
و من با هر برگ آن اصالت پست خویش را به یاد می آرم...
تاریخ در جلوی دیدگانم تکرار می شود...
و اما میخواهم تاریخم را نابود سازم!
تاریخی که مرا از خود...تاریخی که مرا از عالم بیزار میسازد
فراموشش خواهم کرد...
و من اینجا تنهام...خسته ازین دنیا...خسته ازین تنهایی...
و من اینجا پی چیزی میگردم
پی یادی...نوری...لبخندی...
پی یک دوست میگردم...
من به این دنیا آمده ام تا هابیل را بار دگر زنده کنم
و من...نه شمشیر میخواهم و نه تیر...
من عشق میخواهم
و...شرافت
تا که ثابت کنم هابیل باز هم زنده است...
او نیست
یکی از بچه ها می گفت, من پیامبروائمه رو به عنوان آدمای پاک قبول دارم , نه به عنوان رهبر یا پیشرو دینیم . رفیق به نظرت افتخار میکنم . آدم روشنی هستی ولی افسوس که وسط راه مسیرتو کج کردی... تو میگی با انقلاب هیچ چیزی به دست نمیاریم ! انقلاب کاری رو از پیش نمیبره . میگی بیهودست ...! اون یکی رفیقم میگفت: ازکجا معلوم که یه انقلاب میتونه اوضاع رو بهتر کنه؟ ! اگه بدتربشه ...!(که ما همچین اتفاقی رو تجربه کردیم)
دوست عزیزآخه اگه همه اینتور فکر میکردن و پیش میرفتن که دیگه هیچ انقلابی و هیچ تحولی توی تاریخ دنیا رخ نمیداد ! هیچ حکومتی عوض نمیشد و هیچ تغییری صورت نمی گرفت و آدما توی یه مقطع فکری و ذهنی واجتماعی بدون هیچ رشدی باقی میموندن ! فکرا منجمد میشد ! اون قدر سرد که میشد صدای شکستن و ترک برداشتنشون رو به وضوح شنید!
آره رفیق !انقلاب مفیده ,ولی باید بدونی که واسه ی چی میخوای بجنگی و وایسی! باید به هدفت ایمان و باور قلبی داشته باشی.تا دیگه نه دلهره ی مردن عذابت بده و نهترس ازین که عمرت ممکنه به هدر بره و نه هیچ چیز دیگه.
رفیق!یه سوال...اگه نمیترسیدی چی کار میکردی؟؟
صحبت از لحظه های از دست رفته است
صحبت از فکر نیست,نه ...نگاه کن
من چه عاشقانه بر شقایق ها عاشق شدم
صحبت از کره ایست که گلهایش را
نفرت پستی گرفته است
ببین!...من با تمام وجود میگریم...
برای خودم...برای شقایق ها ...و میمیرم در آن سوی مرگزار...
(یاسمن)
کوچیک که بودم,بهم میگفتن خدا تو آسموناست.جایی که قدرت دیدن ودرکشو نداری...بزرگتر که شدم,بهم گفتن خدا توآسمون هفتمه!آسمونی که بیشترین ارتفاع رو داره و بالاترین طبقه ی هستی اِ.
یه مدت بعد بهم گفتن فقط آدمای مؤمن و پاک هستن که افتخار درک و دیدن اونو دارن ... با تمام بچگیم... نه تونستم ببینمش...و نه درکش کنم...دیگه یواش یواش داشت بهم ثابت میشد که یا این منم که آدم پست و بد طینتی هستم... یا اصلا ً هیچ خدایی وجود نداره!...دیگه ازش بریدم...
امروز که از همیشه بزرگتر شدم , دارن بهم میگن خدا ازرگ گردنت هم بهت نزدیکتره!... اما حالا چطوری میتونم خدایی رو در یه قدمی خودم درک کنم ... در صورتی که همیشه بینهایت ها متر ازش فاصله داشتم...!
یادش بخیر...اون قدیما رو حساب بچگی هرکاری میکردیم ...بدون اینکه هیچ دلیلوتوضیحی داشته باشیم...فقط به حساب اینکه بچه بودیم...چه احساس قشنگی!میتونستیم راحت تو چشای کسی زل بزنیم و راحت احساس تنفرمونو به زبون بیاریم...میتونستیم راحت هرجا که بخوایم گریه کنیم... بخندیم ... یا حتی هوار بزنیم ... هیچ کس بهمون نمیگفت اینکار زشته ... خوب نیست...میگفتن بچه است. حالا بازم دوست دارم اون دوران تکرار بشه ... دورانی که اجازۀ هر کاری دست خودت بود...بدون اینکه کسی مآخذه ات کنه!ای کاش میشد این قفس تنگیو که لفظ بزرگ شدن برامون به وجود اورده رو بشکونیم...ای کاش حتی برای یه روز هم که شده میشد واسه دل خودمون زندگی کنیم... بچه ها بیاین همگی به اون دوران برگردیم ... اگه بشه حتی برای یه روز...بیایم حتی برای یه بار هم که شده صادقانه تو چشمای هم نگاه کنیم و احساس علاقه یا حتی نفرتمون رو صاف و پوست کنده بهم نشون بدیم....بیاین حتی واسه ی یه روزهم که شده خودون باشیم..بدون این نقابایی که هر روز از صبح تا شب رو صورتامون میذاریم و واسه هم نقش بازی میکنیم..بدون این حرفایی که میدونیم هیچ کدومشون ازروی صداقت گفته نشده و دروغه...
تظاهره...واسه ی یه روز هم که شده من باید بشم اون ندای دوران بچگی... تو هم بشی اون آدمی که یه دورانی هر حرفی رو از روی صداقت میزدی...اون آدمی که هنوز معنی دروغ رو درک نکرده بود...یا شاید هم مجبور نشده بود ننگ دروغ گفتن روبه جون بخره... یادش بخیر بچگی ها...





