چه سنگین میرود این مرده...بس که آرزو دارد!
صدای این کلمات تو گوشمه...مرتب جلوی چشمام تکرار میشه.اون میدونه که با این رقص ننگینش داره نابودم میکنه!...اون میدونه.!میخوام داد بزنم.ولی چی میتونم بگم؟! هیچی...ای تف به این زندگی...بازم تکرار شد.سایه ی شومش ...چشمامو تار میکنه . قدرت دیدمو ازم میگیره.ای کاش هیچ کس تن به همچین کاری نمیداد. چقدر سخته که نابود شدن و تباهی انسانیو جلوی چشمات ببینی و نتونی هیچ کاری انجام بدی!بخدا سخته!وقتی شاهد باشی یکی داره ذره ذره جلوی چشمات میسوزه و تو به جز شاهد این ننگ بودن کار دیگه ای ازت ساخته نیست!
ای بادهای جهنمی مرا به کدامین درگاه هدایت میکنید؟
میخواهم ذره ذره های فریادم را به روی کاغذی حک کنم...
لیک...جز صدایی شوم,در خاطرم چیزی نمیگنجد
گویی دهانم را بسته اند و مرا از کاری باز میدارند
دستانم بسته است...دریغا!این قلب من افسرده است...
خواهش میکنم...نرو...
همیشه اعتقاد داشتم هرکسی اختیار کار خودشو داره.به قول معروف ((تو کلاه خودتو بگیر باد نبره نمیخواد مال یکی دیگرو بچسبی))!هنوز هم سر حرفم هستم.ولی الان این هم فهمیدم کهبعضی وقتا رفیقت نیازمند اون دستی که تو به طرفش دراز میکنی...تا اونو از غرق لجن بیرون بکشی...آره!ولی وقتی که مطمعن باشی تو هم همراه باهاش تو اون لجنزار غرق نمیشی...باید مطمعن باشی که این لجنزار نمیتونه تاثیری به روی بلند تو داشته باشه... حتی اگه قرار باشه برای بیرون کشیدن رفیقت تا گردن تو اون مرداب فرو بری...ولی باید مطمعن باشی که دوباره بیرون میای...با پاهایی که بیرون از اون مرده زار روی اون زمین سفت و سخت قرار دادی...رفیق حتی اگه قرار باشه تا گردن تو این لجنزار فرو برم...ولی به شرافتم قسم تو رو ازین مرداب بیرون میکشم...حتی اگه تنها تکیه گام فقط یه پا روی این خاک پست باشه!رفیق...میخوام کمکت کنم...نمیدونم توی این افکار شومی که توشون افتادی و تورو هرچه بیشتر و بیشتر تو خودش فرومیبره جایی هم برای گرفتن دستات وجود داره یه نه!امیدوارم دستمو پس نزنی...

خودکشی!!!دوباره تو ذهنم تکرارش میکنم...بلند داد میزنم... باهاش مخالفم . حتی تو بدترین شرایط زندگیت.حتی وقتی تا خرخره تو لجن گیر کردی و هیچ راهی برای بیرون اومدن ازون مرده زار نمیبینی... حتی وقتی که فکر میکنی تنهاترین آدم و تنها ترین موجود هستی و اصلا این خدای ظالم تورو فقط به این دلیل به وجود اورده که تنهایی همیشه مثل یه سایه ی شوم تو هرلحظه تو خاطرت باشه...من نه به بهشت اعتقاد دارم و نه به جهنم!نه از عذاب اون دنیا میترسم ...و نه تحقیر شدن ازین کار توی این دنیا!ولی اینو خوب میدونم که با این کار شرافتی رو که یه عمره تو وجود خودم پروروندم... باهاش نفس کشیدم و زندگی کردم رو زیر سوال میبرم!میدونم اون کسی هستم که رفیق مهربونم منو آفرید و قدرت انتخاب و اختیار به من داد...و منو بهترین مخلوق خلق کرد...میدونم بار یه مسولیت سنگین همیشه رو دوشم خواهد ماند...اینو هم میدونم که دنیای ما پسته...پلیده!باید با اون جنگید.از وقتی که چشمامو باز کردمو خودمو شناختم سوگند خوردم که تا آخرین لحظه ی عمرم باهاش بجنگم!حتی اگه قرار باشه بازنده ی این مبارزه من باشم!!نه جا میزنم...نه نا امید میشم...درسته گاه گداری خسته میشم...ولی جا زدن کار ما نیست.میدونم...من ناخواسته به دنیا اومدم...من محکوم به زندگی کردن شدم...ولی حالا که هستم...نفس میکشم...و زندگی میکنم باید باقدم های محکم و اراده ای قدرتمند به راهم ادامه بدم...چه بازندهی این بازی باشم...و چه برنده!مهم اینه که من وظیفه ی خودم رو انجام دادم...میدونم که با همه ی این حرفا یه جنگ شرافتمندانه رو ادامه میدم...حتی اگه قدرت دنیای من زیاد باشه ... نباید فراموش کرد که من از نوع بهترین مخلوقم.من با قدرتی که توی وجودم نهفته ست میتونم تمام آسمون و زمین و دنیا رو توی دستام بگیرم ! روحی که در من وجود داره میتونه محالترین اعمال رو به حقیقت مبدل بسازه !
من یه ((اگزیستانسیالیستم ))نه دوست دارم خودکشی کنم و نه شاهد خودکشی انسانی باشم...رفیق حتی تو بدترین شرایط امیدت رو از دست نده! اینو یادت باشه که حتی 1% امید هم جای امیدواریه!یادت باشه تو یه انسانی!ما
انسان ها همه در حال جنگیدن با این سرنوشت و دنیای لعنتی هستیم!یادت باشه شونه خالی کردن در برابر این بار یعنی خیانت به نوع آدم!که این یعنی بزرگترین ننگ!یادت باشه یه انسان با اراده و قدرتمند هیچ وقت تن به همچین کاری نمیده!مگه اینکه... بخواد خودشو از کالبد محدودکننده ی جسم رها کنه.بره به دنیایی والاتر و با قدرتی بیشتر.بره به سوی اون تکاملی که همیشه شوق انتظار رسیدن بهش رو میکشید!که هنوز انسانی نتونسته خودش رو در اون حد تجسم کنه ! ... رفیق یادت باشه خودکشی یعنی خیانت به نوع آدم!زندگی اگر نام آسانی داشت...تلاش معنای خویش را از کف میداد!
شارون مرد...قابیل
دگری در راه است...
دیشب شارون مرد...خدا بیامرزتش.خدا بیامرزتش!؟؟هه!اصلا مگه با طلب بخشش من خدا میبخشتش! منی که خیلی وقته خدا دیگه دلش میگیره حتی یه زیرچشمی نگاهی به من ...بندازه!خدایی که دیگه یادش رفته یکی هم اینجا هست که از یه رنج ابدی عذاب میکشه!کسی که ازین زندگی ای ِ تحمیل شده گله داره...!آره!شارون مرد!...ولی چه فایده!یه روز هم بوش میمیره...یه روز هم اون آدمای پستی که اون بالا پشت پرچم اسلام دلار میشمارن و ... خیلیهای دیگه!ولی خدا...چه فایده؟!که هنوز هم ننگ و ظلم و زور ادامه داره ؟ چه فایده که هیچ وقت ازون بچه های یتیمی که شبا از غصه و گریه چشماشون رو هم بند نمیاد کم نمیشه؟!چه فایده که هنوز هم چه تو بالاترین نقاط دنیای قدرت و چه تو کثیفترین مناطق جهان سوم هنوز داره حق انسانی پایمال میشه!چه فایده که هنوز هم آرزوهای آدما با گورستانشون مدفون میشه؟!چه فایده که هنوز هم انسانی از بهترین رفیقش نارو میخوره!؟جای یه خنجر که تا ابد ننگ اون خاطره ی شوم تو ذهنش حک میشه!!چه فایده که هر روز تزویر و پلیدی بیشترو بیشتر تو تک تک اجزای هستی اِ آدما نفود میکنه!؟خدایا من شکایت دارم!
خدایا من شاکی ام!!
دچار یعنی عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی!
و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست
نه!وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای است
اگر چه که منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویزو ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای است
دچار باید بود
وگرنه زوزمه ی حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه!
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر
همیشه عاشق تنهاست...
رفیق عشق رو منکر شو تا عاشقی از سرت بپره!
سال سوم راهنمایی بودم..زنگ انشا بود...معلم ادبیاتمون یه موضوع داد تا همونجا سرکلاسبنویسیم.با دیدن موضوع حسابی دپ شدم.آخه چی میتونستم بنویسم!؟خودکارم رو با نا امیدی روی کاغذ انداختمو با اکراه به موضویی که روی تابلو نوشته شده بود نگاه کردم...بر عکس همیشه میلی برای نوشتن نداشتم!منی که موضویی نبود که بتونه توان نوشتن رو ازم بگیره!ولی این بار...((کشورم را دوست دارم زیرا...))این همون موضویی بود که فکرمو مشغول کرده بود...میتونستم یه چیزی سرهم بندی کنمو مثل خیلیهای دیگه یه نممره ی (20)خوشگل و تپل از معلممون بگیرم...ولی نخواستم...با خودم گفتم واقغا کشورم رو دوست دارم؟؟!نه!من ایران کنونی رو دوست نداشتم. ایرانی که پر از نیرنگ و دروغ شده بود ... خاکی که هر قسمتش پر از خون انسانهایی بود که به خاطر حقیقت ریخته شده بود...گورستانی که زنده به گورانی پاک رو در خودش مدفون کرده بود ... چی میتونستم بگم ! دوست نداشتم مثل این ناسیونالیسم مآبا قضاوت کنم...خودکارم رو تو دستم گرفتم ,هرچی بود باید شروعش میکردم تونستم خودم رو از اون جبری که اول نوشته محدودم میکرد خلاص کنم.((کشورم را دوست دارم...زیرا این حرف, خواسته ی معلم از من است.ولی من با صراحت تمام میگویم که کشورم را دوست ندارم ... زیرا آب و خاکش مرده است ... )) این طور شروع کردم...نوشتمو نوشتم...کلمات پشت سرهم به مغزم هجوم میوردن.این طور تموم شد ((ایران ما مرد...ایران ما سوخت...به امید آغازی دوباره و ایرانی نو))چشمامو که باز کردم دیدم پای تابلو ام و با کف بلندومرتب بچه ها روبروهستم. بهشون که نگاه میکردم یه جور احساس ناراحتی و رنج بزرگ تو چشمهاشون موج میزد...شاید یه آشفتگی... نه!اون احساس ناشی از رنج و آشفتگي (بودن)نبود!اون یه بغض و خفقان بزرگ بود که پشت صورتاشون ... پشت نگاه هاشون خوابیده بود...بغضی که افسوس...فکر میکردن راهی برای خلاص شدن ازون وجود نداره!!به معلممون که نگاه کردم مبهوت بهم خیره شده بود...نگاهش کردم ... گفت:اگه بخوای این طور بنویسی که سرت بالای چوبه ی داره ! نیشخندی زدم و گفتم ... من نه از محاکمه میترسم...نه از چوبه ی دار...
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان ست
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید,نتواند
که ره تاریک و لغزان ست
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است...
خدایا کی میشه این زمستون تموم بشه؟؟!
من اینجا بس دلم تنگ ست
وهر سازی که میبینم بدآهنگ ست
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان ((هرکجا))آیاهمین رنگ ست؟
![]()
برای درک واقعیت هر موجود باید روح آنرا لمس کرد.اگر آهنگ فداکاری از آن شنیده نشد باید آنرا رها نمود...او مبتذلی بیش نیست...







