تبليغاتX
سرباز جوخه ی سیزده
ولن تاین مبارک چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 9:8 بعد از ظهر

ولن تاین مبارک 

 

 

 

 

عشق!...همیشه با شنیدن نامش به تمسخر میخندیدم!با یه حالت انزجار آمیز و بی توجهی باهاش برخورد میکردم.به نظرم یه احساس منفور بود!اون قدر منفور ...و اون قدر حقیر...که حتی ذهنم ارزششی برای فکر کردن بهش قائل نبود!آره!...تو دلم به عشق تمام آدما میخندیدم...غافل ازین که...!همیشه واسم جای تعجب بود که چرا آدما نمیتونن در مقابل این احساس مقاومت کنن!احساس خوبی نسبت به عاشقا نداشتم... میشه گفت بیشتر دلم واسشون میسوخت....احساس میکردم آدمای بدبختی هستن,...آدمهایی که زندگیشون با شروع اون عشق راکد میموند و دیگه هیچ جریانی در کار نبود!چشمهاشون به روی همه چیز و هیچ چیز کور میشد!حتی اگه تا اون روز در یه دایره ی خالی سیر میکردن...ولی حالا اطراف این دایره پر از میله هایی بود که خودشون با دستای خودشون اسیر این میله های آهنی شده بودن!این اعتقادم بود...غافل ازین که...من خودم یه عاشق بودم و هیچ وقت نهمیده بودم!

آره!من میخندیدم...مسخره میکردم...نا دیده میگرفتم...اما وقتی به خودم اومدم دیدم گرفتارش شدم...دیدم هیچ  راه گریزی نیست...چون اگه میخواستم خودم رو ازش رها کنم باید شرافتم رو زیر پا میذاشتم!!من تا همین دیروز... تا همین امروز صبح که توی مسیر مدرسه قدم میزدم و اصلا تا همین 2 مین پیش از عشقی که سالها بود که گرفتارش شده بودم خبر نداشتم...نه!اشتباه نکن!عشقی که من گرفتارشم ,اون عشقی نیست که شما ازش یاد میکنید...عشقی که من دارم...منو پرواز میده...عشقی که من گرفتارشم ,احساسیه که منو از هرچی بند و میلست رها میکنه!منو میبره به سوی آسمون...جایگاهِ واقعیِ و اَبدی همهی ما آدمها!سرزمینی که همیشه تشنه ی رسیدن و قدم گذاشتن روی زمینش بودم...زمینی که وجود نداره!...عشقی که من اسیرشم...عشقیه که منو به سوی تکامل که آرزوی دیرینه ی هر انسانیه هدایت میکنه!

آره,من عاشقم!عاشق اهدافم...عاشق عقایدم...عاشق آرزوهایی که برای رسیدن به اون ها از خیلی چیزا باید بگذرم!عشقی که حاضر شدم برای رسیدن بهش از همه چیزم...از جونم...زندگیم...و تمام هستیم بگذرم!آره رفیق...عشقِ من اون عشقی نیست که تو یا خیلی های دیگه ازش یاد میکنید...من هنوز هم با یه حالت انزجار به عشق نگاه میکنم!من هنوز هم دلم واسه ی عاشقای امروز میسوزه...باور کن ...آدما...این آدما لیاقت عشقی رو ندارن که تو بخاطرش حاضر میشی از همه ی زندگیت بگذری...

اهداف آدمها ایده هالهایی مطلق هستن,در صورتی که هیچ آدم ایده آلی وجود نداره!نباید بهشون عشق ورزید...در غیر این صورت میتونه تورو از بالاترین نقاط به پایین ترین درجات سوق بده!آهای تویی که این قدر از عشق میخونی...میدونم,چشمات کوره...حتی ممکنه ناسزا بگیوگفته های منو نفی کنی...من جلوت رو نمیگیرم.هر انسانی یه عقایدی داره.و ما این حقو نداریم که به عقاید و بینش کسی که از والاترین ارزش های انسانی محسوب میشن بی احترامی کنیم...دوستِ من!دوست ندارم شاهدِ شِکستِت باشم.

من هیچ وقت به عشق اعتقاد نداشتم...هیچ  وقت عاشق آدما نشدم...نیستم و نخواهم شد!از کوچیکی یاد گرفتم آدمارو دوست داشته باشم...هر کسی رو با عقاید و کارهاش بشناسم...من آموختم که باید دوست داشته باشم...و همین دوست داشتن بود که به من آموخت زندگی کنم...بجنگم...و باستم!این دوست داشتن بود که به من آموخت که بزرگ فکر کنم...بخاطرِ اون هایی که دوستشون دارم.این دوست داشتن بود که به من فهموند ...زندگی کن...راه برو...و کمک کن.این دوست داشتن بود که به من فهموند باید دست دوستم رو بگیرم و از غرق شدنش جلوگیری کنم!و این دوست داشتنه که الان اینجا نشستم و این حرفا رو برای شماهایی که دوستتون دارم تایپ میکنم.ولی عشق هیچ کدوم ازین چیزهارو به من  یاد نداد...به هیچ کس یاد نداد!

عشق به من یاد ندادکه انسان هارو بخاطر خودشون دوست داشته باشم!بخاطر انسان بودنشون...عقایدشون...و حسِ انسان دوستی ای که باید در  انسان ها وجود داشته باشه...عشق...خودخواهی هارو به وجود اورد...گفت عشق بورز به خاطر کمبودی که در وجودت نفس میکشه...به خاطر خودت!

 

عشق گفت :به بند بکش...به اسارت بگیر...

و((دوست داشتن))فریاد زد...بشکن...آزاد کن!

 

امروز ولن تاینه...روز عاشقا...

 دوستان...بیاین یاد بگیریم همدیگرو دوست داشته باشیم...و بیاین یاد بگیریم که وجودمون رو اسیر هیچ بند و زنجیری نکنیم...   

                           بدرود...

                  خدایا!به هر کس که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است...

و به هرکس که بیشتر دوستش میداری بیاموز....که((دوست داشتن))از عشق برتر است. 

                          ((شریعتی))

                                       

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
سلام بر حسین چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 4:0 بعد از ظهر

 

ازین شیون ها و گریه ها حالم بهم میخوره.ازین گریه های زورکی حالم بهم میخوره!با دیدن این اشکای دروغی حالت انزجار بهم دست میده ! این شیون ها  ... این سر  و  صداهای بی نتیجه...حالم رو بهم میزنه!!!واقعا ما با این چیزا به کجا میرسیم؟خواهر من!برادر من!بیاین منصفانه قضاوت کنیم.این گریه های دروغی ... این داد و  بیدادای  زورکی ... مارو به کجا میرسونه؟!بیاین ببینیم واقعا چی درسته و چی غلطه؟!دوستِ من...زاویه ی دیدت رو بازتر و قویتر کن...مطمئن باش ,خارج ازین دایره ی محدود چیزهای  با  ارزش تری  پیدا  میشه.به جای این گریه ها...به جای این شیون ها و به جای این اشکای زورکی که مارو به هیچ جایی نمیرسونه...بیا از روی علاقه و کنجکاوی یه کتاب از حسین شهید و اون یتیم معصوم (رغیه)بخون!بیا 2دقیقه...حداقل 2 دقیقه به نهضت بزرگِ حسین و یارانش فکر کن!این بار با دیدی فراتر به مبارزه ی عدل و بیداد نگاه کن!...ببین حسین چه کرده و اون حسینی ها چه ها که نکرند!بیا بر رسی کن ,حسین چور حاضر شد تنها با 72 تن یار که عشق به هدف داشتن...که انسان بودن و میخواستن انسانیت رو بجا بیارن...اون 72 تنی که توی این راه روح پاکشون رو  نثار  خوشبختیِ  آدمای  اطرافشون  کردن ... اون ها یی  که از  جون و خونشون  مایه گذاشتن , چه طور  جنگیدن ! بیا ببین حسین  چه  طور حُر رو حتی  در آخرین  لحظات  به درگاهش پذیرفت...بخشش حسین رو مطالعه کن!بخون که هیچ وقت  برای توبه  کردن  دیر نیست...همون طور که حُر توبه کرد... همون طور  که  حُر در  آخرین  لحظه معنای واقعی ِ زندگی رو درک کرد...همون طور  که  حُر  جنگید ... و همون طور که یه اسطوره  شد ! و سالهاست که اسمش در تاریخ موندگار شده...نه به عنوان یه ظالم...به عنوان یه حسینی!برو بخون که ابولفضل چه طور در برابر ظلم ایستاد و حتی بعد از بریده شدن دست ها و پاهاش از هیچ تلاش و کوششی برای بردن آب برای اون انسان های تشنه دریغ نکرد!برو بخون که نه بی آبی...نه تشنگی...و نه ترس از کشته شدن با عث نشد که اون انسان ها زیر بارِ ظلم و زور برن!برو بخون که چه طور سجاد و زینب بعد از مرگ اون شهیدان به مبارزه و تبلیغ علیه اون آدمای کثیف ادامه دادن...آری...حسین مرد...یارانش مردند...به خون کشیده شدن! اما انقلاب و مبارزه در برابر ظلم همچنان پایدار بود...وتپش هاش حتی بعد از کشته شدن اون انسان های پاک قویتر و تند تر شد!برو بخون اون نهضت چه طور شروع شد...برای چی شروع شد...چه انسان هایی که چه ها کردندو نکردند...و افسوس که پایانی این چنین دردناک داشت!برو بخون که دلیل منحرف شدن اسلام به وسیله ی آدم های بی خرد از مسیر اصلیش چی بود؟!!

بیا بررسی کن چه ها باید میشد و چی شد!! بخون که اون آدما به خاطر چی جنگیدن .به خاطر چی کشته شدن!به خاطر چی جون دادن ...و چرا حاصل این نهضت...جز افسوس خوردن چیزی به همراه نداشت!!اسلام پیروز شد...ولی رفیق!!...چه اسلامی؟!آیا این اسلام همون اسلام حسین و علی و محمد بود؟!نه!اشتباه نکن!همون طور که گذشته های ما این اشتباهاتو کردن.

الان قرن ها گذشته!قرن هاست که که شاهد ظلم و استبداد بوده ایم ...قرن هاست که خون پاک ترین و عزیز ترین انسان ها هنوز هم ریخته میشه!...قرن هاست که ما افسوس نسل قبل و گذشتگانِ متحجر با افکار سوختشون رو میخوریم!اگه حسین و علی و محمد میدونستن که قراره اسلامشون به این روز بیفته آیا بازهم قیام میکردن؟!اگه میدونستن که کثافت های نرون رنگی قراره از اسلامشون سوء استفاده کنن ,هیچ وقت به فکر نهضت و مبارزه می افتادن؟!به نظرت حسین الان تو گور خودش نمی لرزه وقتی ما و جامعه ی امروز و آدمای پست امروز رو میبینه؟

امروز ما گریه میکنیم ...زجه میکشیم...اشک میریزیم...بدون اینکه بدونیم...بدون اینکه بفهمیم این زجه ها و اشک ها برای چی ریخته میشه و چرا (باید)ریخته بشه!بدون اینکه بونیم اون چیزهای با ارزش اهداف و اقداماتِ پاک اون ها بود که انجام شد...نه خونی که از بدن های بی سر اون ها جاری شد!ما هیچ وقت این چیزهارو نمیفهمیم تا وقتی که چشمهامون رو باز کنیم...تا وقتی که این حصارها و ...این دیوارهایی رو که در اطرافمون وجود دارند و فکر و اندیشه مون رو محدود کردند بشکنیم!

دوستِ من این دیوار هارو بشکن...افکارتو پرواز بده...مطمئن باش چیزهای با ارزش تری وجود دارن که تو تزون ها بی خبری!!بیا منصفانه نگاه کن که ما با این گریه ها و زجا ها به کجا میرسیم!جز این که هم وقت خودمون رو هدر میدیم و هم آدمای اطرافمون رو..و هم وقت یه ملت بزرگ!چون این ما هستیم که این ملت رو با کارهامون و عقایدمون میسازیم .این گریه ها بیهودست...این زجه ها کشتن وقت با ارزشمونه!رفیق چشماتو باز کن...سرتو بالا بگیر...لبخند بزن...نهضت حسین یه افتخاره!جای گریه کردن نیست...خوشحال باش ازین که بزرگمردانی وجود داشته اند که اسم هایشان در تاریخ انسانیت به پاکی درخشیده است...

و انسان هایی که رسم انسانیت را به جا آورده اند...
نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه چهاردهم بهمن 1384 11:26 بعد از ظهر
سلام دوستان.امروز تولد یکی از دوستای خوبمه.:(<-  ((تولدت مبارک رفیق)) 

 

 

                                                   

                                         قشنگه نه؟

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 9:20 بعد از ظهر
 

 جاده...

 

 

                               

یه جاده بود…بی انتها…بارون شرشر روی گونه هام سرازیر میشد.یه صبح بارونی!خیلی لذت بخش بود…جاده خیس شده بود.چترو انداختم کنار جاده.تو همچین صبح بارونی ای خیلی زور بود که با یه چتر بایستی و از نعمت قطره های بارون بی نصیب بشی…بذار این صورت,لباسا, موها,هرچی هست و نیست خیس بشه!جاکتم رو از تنم در اوردم…بذار این نسیم تنمو غرق لذت کنه!نسیم خنکی موهامو جابجا میکرد…دستامو توی جیبای شلوارم فرو کردم  … سرما یواش یواش بیشتر میشد.سایه ی اون ابر گنده تمام زمین رو پر کرده بود.به نظر عصر میومد ولی حقیقت میگفت…نه!صبح بود.نه سرما ,نه اون سایه و نه هیچ چیز دیگه ای نمیتونست منو از قدم زدن زیر اون قطرات زیبا منصرف کنه!تو افکار خودم پرسه میزدم.در اون دفتر چه ی خاطرات رو بازمی کردم و بعد از خوندن خاطراتش دوباره یه چفت بزرگ دمش میزدمو…و حالا نوبت این یکی و به ترتیب…به تمام خونه های مغزم سر میزدم.که…یه جوون رو از فاصله ی دور دیدم…نزدیک تر میومدو هرچه قدر که نزدیکتر میشد احساس مبهمی تمام وجودم رو فرا میگرفت.تو چشماش نگاه کردم.خدای من!!!این چشما خیلی آشنا بود…کجا این چشمارو دیده بودم؟!!به چشمای براقش زل زدم…یه جور غرور و اراده ی محکم توشون موج میزد.من بهت زده ولی اون…!هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیداد.مطمعن بودم که اون یه آشناست.باید میفهمیدم.تو فکرم دوباره تمام درای مغزم رو باز کردم.پرسه زدمو پرسه زدم,تمتم آدمایی رو که تا حالا دیده بودمو تو مغزم ثبت شده بود رو با دقت تمام جستجو کردم.ولی…لعنتی!بی فایده بود.زیر چشمی نگاهش کردم.بدون توجهی به راهش ادامه میداد.امگار نه انگار که کیس در یه قدمیش حضور داشت.برای یه لحظه به وجود داشتن خودم شک کردم!از کنارم گذشت…بدون هیچ حرفی…عصبانی شدم!دوباره خاطراتم رو مرور کردم.شاید یه عشق قدیمی بود …ولی من که تاحالا عشقی نداشتم!یه دوست؟…نه تمام دوستامو به وضوح میشناختم.ایستادم.به عقب نگاه کردم.سایه شو میدیدم که در حال محو شدن بود.یهو یه صدای مبهم توی گوشم طنین انداخت.بیشتر گوش دادم.سعی کردم ازون صدا ها چیزی بفهمم.منو صدا میکرد! بلند داد زدم:

_کی هستی؟

 

به اطرافم نگاه کردم,کسی نبود…با تردید گفتم:

_نکنه اون غریبه ای؟!

صدا قهقهه ای زد و گفت:

  _اون غریبه!؟فکر میکردم که تاحالا یاد گرفته باشی که حداقل ظا هر خودتو تشخیس بدی…یهو سر جام میخکوب شدم.آب دهنمو قورت دادم باورنمیکردم

_نه!دروغ میگی

صدا هیچی نگفت.به صورت خودم دستی کشیدم.چه طور میشد که اون غریبه من باشه!پس من کی بودم!حیرت سر تا پامو فرا گرفته بود…باورش برام سخت بود.چرا خودم به شباهت عمیقی که بین ما وجود داشت پی نبرده بودم؟!دوباره چشماشو به خاطر اوردم…یه جرقه…آره!تازه داشتم متوجه میشدم که اون چشماچرا اینقدر آشنا بودن!اون ها چشمای خودم بودن.البته نگاهی که توی اون چشما موج میزد یه نگاه محکمو غیر قابل توصیف بود…اون مال ما آدما نبود…بلند گفتم:

_چه اتفاقی داره میفته!؟صدا با امواج مبهمش به طوری که توی جاده پیچ و تاب میخورد گفت:

_اون خدای تو بود

نیشخندی زدم:

_هه!خدای من!؟

_آره…خدای تو…هرکسی خدای خودشه. اون شخص خدای تو بود که بی توجه ازش گذشتی.!شما انسان ها همیشه به این راحتی و بی توجهی رفتار میکنید.این مسعله ی غیر قابل انتظاری نیست!در صورتی که اگه یکم فکر کنین میفهمین که هرکسی میتونه خدای خودش باشه.تو باید تلاش کنی  تا یه روزی بعد نا شناخته و تمام قدرت های نهفته ای رو که در وجودت قرار داره رو به اسارت اراده ی قوی ای که در هر فردی وجود داره در بیاری…تو باید تلاش کنی تا یه روزی به خدای خودت برسی…امیدوارم دیگه با بی توجهی به امور نگاه نکنی…بدرود…

دیگه بارون قطع شده بود.من با اشتیاق به اون حرفا گوش میدادم.در صورتی که عامل اون صدارو نمیشناختم.موهای بارون خردم روی پیشونیم ریخته بودو قیا فه ای متحیر و مظلوم پیدا کرده بودم…

دیگه هیچ صدایی به گوش نمیرسید…جاده ار همیشه ساکت تر و مبهم تر به چشم میخورد.دوباره به عقب نگاه کردم…شروع کردم به دویدن.میخواستم به اون برسم.به خدای خودم!ولی افسوس که رفته بود و تنها جای قدم هاش کنار گل های جاده به چشم میخورد.با ناراحتی به انتهای اون جادهی کور نگاه کردم …هیچ اثری ازون نبود.اون مثل یه رهگدز از پیش من گذشت و من امیدوار به دیدار مجدد اون به راه اون جاده ادامه دادم…

 

 

 

                                                                                                     

 

                                                                                     

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
بمب! پنجشنبه ششم بهمن 1384 11:40 قبل از ظهر

((کشته شدن تمام کسانی رو که در سانحه ی  غمناک  بمبگذاری  بانک سامان و گلستان حضور داشتند رو به همه ی اهوازی های عزیز تسلیت عرض میکنم))

یه ایرانو یه اهواز...نمیذاریم نابودش کنن!!

 

آهای  پست  فطرتا ! شاید بتونین  خشتهای  دیوارای خیابوناش رو خراب کنید ولی اینو بدونین که هیچ وقت نمیتونین به خشت های دیوارای  دل آدماش لطمه ای وارد کنید...

                                                                              یا حق...

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
لينک باكس پنگوين