تبليغاتX
سرباز جوخه ی سیزده
جمعه ی بی انتظار...جمعه ی تسلیم جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 1:1 بعد از ظهر

 جمعه ی بی انتظار...جمعه ی تسلیم!

 

 

صبحش با یه جور خستگی و کسالت نفرت انگیز بیدار میشی...ظهرش...دوست داری خودتو با هرچیزی که میشه سرگرم کنی تا فقط ذره ای ازین آشفتگیو از یاد ببری...ولی دریغ از ذره ای فراموشی!کسالت بیش از پیش در تمام وجودت رخنه میکنه...عصر میشه.افکاری مغشوش حجم تفکراتت رو اشغال میکنه و هیچ تسلطی به روی اون ها نمیتونی داشته باشی!با سرعتی که تا به حال همتای اونها رو در زندگی ندیدی!  ...دیگه به انتها میرسی ... چیزی از درون آزارت میده ! احساسی خفقان آور وجودت رو مملو از فریاد میکنه! میخوای فریاد بزنی و شاید فکر میکنی با این فریاد میتونی این خوره ی ابدی رو از وجودت به بیرون پرتاب کنی! ولی حتی حوصله ی این کار هم از آدم صلب شده !  شبش به امید صبح میشینی و به تیک تاک عقربه های ساعت زل میزنی ... ولی مثله این که زمان هم با تو دشمنی داره! هنوز آشفتگی روحتو میخوره و ذره ذره میتراشه...و این همون آشفتگی ابدی ایه که جمعه ها به سراغت میاد و هیچ  راه خلاصی ازون وجود نداره! همون سایه ی شومی که روی وجودت افتاده و هر لحظه تورو داغون تر میکنه...همون (بودنی) که فکرش آدم رو زجر میده و جمعه بهترین فرصت برای نشون دادن خودشه!

 

 

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 1:13 قبل از ظهر

 

 

تو طبیعت غرق شده بودم. طبیعتی که همیشه با نگاهی حاکی از ترحم در موردش قضاوت میکردم. طبیعتی که توی تفکراتم مال من بود...زیر سلطه ی خودم!این کوه هایی که تو صلابت و استحکام باز هم نمیتونستن روی دست من (آدم )بزنن! من یه انسان بودم...اشرف مخلوقات...کسی که عدالت براش تبعید رو رقم زده بود...تبعید به متعفن ترین و دردناکترین دنیاها!... و محکوم به تنهایی ابدی !...  فریاد زدم...خواستم که شکایت و اعتراض خودم رو با تمام وجود به زبون بیارم ... بین اون همه کوهی که استحکام و صبر و پایداریشون رو از من به ارث برده بودن. که... صداش به گوشم خورد. خوشحال شدم....انگار سالیانه درازی بود که این صدارو میشناختم...

سالیانی بود که به دنبال همچین فریاد اعتراضی میگشتم...کسی که با هم هم صدا بشیم...فریا دی که بشه باهاش زمین و زمان رو به رعب و وحشت در بیاره!

مطمئن شدم که این همون آدمی بود که سالیان درازدر خیال پیدا کردنش از همه ی دنیا و زندگیم گذشته بودم!خوشحالی جلو چشامو گرفته بود... نمیخواستم هیچ وقت از دستش بدم چون بعد از این همه مدت پیداش کرده بودم!نه ...جدا شدن ازش واسم غیر ممکن بود... تو همین فکرا بودم که یهو کوه آرزوهام با تمامی عظمتش سقوط کرد و من خودم رو از همه ی دوران زندگی تنهاتر و بدبخت تر احساس کردم...اواون  وقتی بود که فهمیدم اون صدا , صدایی نبود جز انعکاس امواج صوتی خودم!

 دیگه با خودم عهد بستم و قسم خوردم که دیگه منتظر هیچ احدی نمونم...و این تنهایی رو که مثل یه سایه ی شوم ...مثل یه پرنده ی عذاب...که اون هم محکوم به ((با من بودن)) بود رو تنها نذارم!

 

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 11:1 بعد از ظهر
   

نا خود آگاه صفحه ی وبلاگم رو باز کردم...آخرین مطالبم رو دوباره یه مروری انداختم...تاریخ آخرین پستم رو نگاه کردم!خیلی وقتی میشد که ننوشته بودم.متاسفانه این چند ماه   از   روزهای بسیار پر مشغله و پر دردسری برام بودن...به هرحال آدمی  اِ  و هزار جور کارو دردسر.فقط امیدوارم به بطالت نگذرونده باشم.مسائل زیادی بود که خیلی دوست داشتم مطالبی رو دربارشون بنویسم و لی فرصت  محدوده وحرف واسه ی گفتن زیاد...از آزادی زندانیان سیاسی(وعده های دروغین و عمل نکرده)گرفته تا  تخریب مزار شاعر بزرگمون ((احمد شاملو))!ولی مهمترین مسئله ی این چند مدت که واسم جای تعجب باقی گذاشت این ((طرح مبارزه با بد حجابی بود که نمیدونم با این کارشون میخوان چیو ثابت کنن؟)) شاید جریانی شبیه همون انرژی هسته ای باشه...و شاید مسخره تر از این جمله((انرزی هسته ای حق مسلم ماست))که این چند وقت شعار تعداد زیادی از عموم مردم, اعم از خاص و عام شده بود.آره...انرژی هسته ای مسلما حق ماست و لی بعد از چه حقوقی؟ما باید از حقوقی مثل آزادی اندیشه,بیان,افکار و اعتقادات و حتی از دینمون که از ارزشیی بسیار بزرگتر از حق انرژی هسته ای  برخورداره صرف نظر کنیم تا به خواست های بدون فکر و بی پایه ی عده ای که تا امروز هیچ تلاشی  برای بهبودی جامعه نکردن و با وعده هایی دروغین تا امروز آزادی و اختیار رو از منو تو گرفتن جامعه ی عمل بپوشونیم؟ واقعا مسخرست و مضحک!! انرژی هسته ای حق ماست و لی بعد از حقوقی مثل آزادی ,حق بیان,و ...حق زندگی! این جمله رودرست در وبلاگ های یکی از دوستان دیدم وچه زیبا این مسئله رو بیان کرده بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شاید مسئله ی طرح حجاب  به اندازه جریانات هسته ای جنجال به پا نکنه ...ولی  ما باید

 

 بدونیم که  طرز تفکر و ظاهر یک شخص هم از حقوق مسلم یک انسان محسوب میشه و

 

برای حفظ این حقوق باید مقاومت کرد و مبارزه ...  

 

اگه بد حجابي گناهه...اگه پوشيدن مانتوهاي كوتاه ننگه...اگه آرايش غليظ اگه بلند کردن

 

مو یا پوشیدن بلوز تنگ يه جرمه پس مسئله اي نيست كه ما مجرمان همچين گناهاني

 

باشيم!يك انسان آزاده هرطور كه ميخواد انتخاب كنه و تصميم بگيره حداقل تصميماتي كه

 

به خودش مربوط ميشه.متاسفانه سران حكومتي ما يا اين رو نميفهمن يا شايد خودشون

 

رو به نفهمي ميزنن.وقتي در جامعه اي دين اجبار باشه...طرز فكرها...انديشه ها همه

 

نوعي تلقين باشه...وقتي هيچ وقت نميشه كه بتوني از حقوق خودت دفاع كني(چون

 

نتيجش جز سركوب نيست)...در طرز لباس پوشيدن ما هم اجبار قرار ميدن.اين جا همه چيز

 

اجباره و زور!اين محدوديت ها راه به جايي نميبره جز اينكه احساس تنفر مردم رو به اين

 

حكومت بيشتر و بيشتر ميكنه و هم اينكه بد حجابي عقده هاي دروني اي ميشهکه تاثیرش روزی به خوبی خودشو به نمایش میذاره! 

 

به هر حال انسان آزاده بر اساس عقايدش حرف بزنه و يا لباس بپوشه.در

 

ضمن هم مردمه كه مسلمون نيستن كه بخوان به مسئله ي حجاب پایبند باشن ! و يا

 

مسلمون زاده هايي بيش نيستن كه به خاطر زور و اجبار به کارهایی و اعتقاداتیو باید به اجرا در بیارن که هیچ گونه تصمیم قبلی ای در موردشون نگرفته بودن.اگه قرار

 

باشه كسي حجاب رو اين طور رعايت كنه و اگه كسي قراره به شخصی اين امر رو گوشزد

 

كنه كسي نيست جز فكر و انديشه و منطق خودش!شايد بتونن ظاهر آدم هارو تغيير بدن و

 

لي انديشه و تفكر و اعتقاداتشون رو چه طور ؟! واقعا مسخرست در جامعه اي كه مسائلي

 

بزرگتر و ايده آلهايي بهتر بايد حكمفرما باشه مسائلي اين چنيني و پيش و پا افتاده فكر

 

مارو به خودش مشغول كنه!اگه واقعا به فكر ايجاد محيطي سالم تر در جامعه هستن...پس

 

سران حكومتي و نيروهاي انتظامي اول بايد خودشون و خونوادشون رو از هر ريا و

 

رشوه و فسادو ظلمي پاك كنن و بعد جامعه و مردم رو ... به نظرتون هدف از تمامي اين

 

کارها و برنامه ها چيه؟جز محدود كردن و مغشوش كردن فكر ما به اين مسائل تا از هدف

 

ها و برنا مه هایي ديگه غافل باشيم؟!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
لينک باكس پنگوين