تبليغاتX
سرباز جوخه ی سیزده
آلساندرو پاناگولیس جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 5:58 بعد از ظهر

برایم گریه نکن!

بدان که من میمیرمُ از تو کاری ساخته نیست!

اما آن گل را ببین که چگونه پژمرده میشود!

وصیتم این است:

سیرآبش کن!

   

صبح فردا وقت سفره....یه بیست روزی نیستم.

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
فاجعه ای دیگر...کشتاری دیگر! پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 1:4 بعد از ظهر

با این اعدام ها ...با این به زنجیر کشیدن ها و با این قتل عام ها شعله ی مبارزات خاموش نمیشود!!

و این بار نام ((اکبر محمدی)) بود که باری دیگر به لیست قتل عام های این حکومت پست آخوندی اضافه میشود! نامی که جاودانه خواهد شد و انسانی که هیچ گاه نباید نام و اهدافش از خاطر ما آریایی ها پاک شود !

قرعه ی این بار اکبر بود. اویی که تنها میخواست در برابر نا عدالتی ها بایستد و فریاد زند! اما مزدوران آخوند تبار که جستجوی حقیقت را زنگ خطری برای رسین به اهداف رذیلانه ی خویش میدانند , باری دیگر با اقدامی وحشیانه این آزادیخواه جوان را در گورستان تاریخ مدفون کردند!! یادش جاودانه و مبارزاتش همیشگی باد...

و این بار قتل وحشیانه ی اورا درگذشتی ساده میدانند!

اکبر در اعتصاب غذا به سر میبرد ....اما زنده بود! شب بود و مزدوران حکومتی شبانه و در حالی که دهان او را با پارچه های بسیاری پر کرده بودند و میخواستند صدایش را خفه کنند باری دیگر با اقدامی وحشیانه جنایتی بزرگ در مقابل یکی از آ زادیخواهان کشور انجام دادند!اورا همچون جسم مرده ای که از ضعف ناتوان شده بود به گوشه ای انداخته بودند!

اکبر فریاد میزد و اما کسی صدایش را نمیشنوید .مویرگ های چشم هایش از درد و خشم پاره شده بود...وقت موعود فرا رسید...((مرگ))!در آن لحظه چه چیزی را مشاهده میکرد؟ ظلم؟! استکبار؟شکنجه؟! بی شک تمامی این اقدامات وحشیانه و حزن انگیز این حکومت کثیف آخوندی در ذهن او مرور میشد...و اما او اهدافی پاکتر و بزرگتر در سر میپروراند....اهدافی که باعث شد تا آن روز و تا لحظه ی آخر مقاومت کند!

بی شک به دنیا و وشکنجه ها ونامردمی هایش نمی اندیشید که دنیای به این کثیفی و کوچکی برای انسانی بزرگ منش در برابر اهداف بزرگش و تحقق آزادی و عدالت بس کوچک و حقیر بود که حاضر شد تمامی آنها را به جان بخرد!!

لیک...مرگ او پایان راهش نبود! آری ...مرگ پایان کبوتر نیست!!

بیایید به شرافتهایمان سوگند یاد کنیم که راهش را همواره ادامه دهیم...روحش شاد و یادش جاودانه باد...

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
فاجعه ای دیگر...کشتاری دیگر! چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 3:17 قبل از ظهر

و این چنین است رسم جاودانگی...

کشته شدن آزادی خواه و زندانی سیاسی(اکبر محمدی) رو به همه ی  آزادیخواهان و میهن دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم.

روحش شاد و یادش جاودان باد...

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
مرا به خاطر بسپار! چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 3:6 قبل از ظهر

 

 

دو چشم مشکی!

همان هارا میگویم! آن دو که با تمام حقارت و پوچی در وجودم زل زده بودند!بر اندازم میکردند!دستی در دانه دانه های هستیم شناور بود...موجی خروشان پرسه میزد و من در این طلاتم احساس تنها قطره قطره های وجودیم را که از حقارت ذره ذره آب میشد و سپس همچون حبابی در هوا محو میگردید در هوا می قاپیدم که تلاشی بیهوده بود! بودم! و چه حقارت بار تنفس میکردم!صبح را! زمین را! نگاهت را! و تو نمیدانستی که به حال خودت زار زار بگریی یا به حال من!! آری تو مرا راندی! از همه چیز! از خودم ....از هستیم! و از خودت!!هبوطی بس دردناک بود!! آری و تو بودی که سزاوار نفرین من بودی!!

واما هیچ گا ه نفرینت نکردم!!و لیک فکرنکن که از تو میترسیدم که ترس من زاییده ی خیال پوچ من بود و دیگر نه خیالی میپروراندم نه چیزی را باور داشتم...و نه تورا و نه ایمانت را! و چه ساده میتوانستم نفرینت کنم! اما...! تو مرا راندی !! این را یادت باشد که دیگر هیچ گاه نه سراغی از تو میگیرم و نه در این راه حقارت بار به سویت روانه میشوم! من تورا فراموش کرده ام! خواسته ام که در ذهنم تمامی هستیت را نابود کنم!! همان هستی ای که ذهن مرا همیشه در حقارت افکاری شوم میسوزاند....

و امروز این من بودم که محتویات افکارم را به بیرون و در مقابل پایت تف کردم!!! آری !و تمام ارزش زندگانی من در همان یک تف خلاصه میشد! ارزشی را که تو برایم رقم زده بودی....دنیایی را که تو ساخته بودی و کسی را که میتوانست عصیان کند! آری مگر همین را نمیخواستی؟! امروز این منم که در مقابلت ایستاده ام! حالا این جا چشم هایت را به سویم گرفته ای!میتوانم از پشت این چشم ها احساست را بخوانم! اری این بار سرنوشت تو را من میدانم....میدانم میخواهی چه کنی؟ تبعیدی دیگر!؟ هان؟! هه! من دیگر از عصیان خود نمیهراسم! که من نه از تبعید میترسم نه از شکنجه و نه اعدام!!دیگر هیچ توبه ای در کار نیست! حالا بگذار ببینم میخواهی با کدامین ابزار مرا بهراسانی؟!

امروز روز آخری است که به سویت آمده ام...یادت هست؟این همان سکویی بود که سال ها پیش بر روی آن توبه کردم تا مرا ببخشی...اما تو با تمام حقارت به من نگاه کردی و مرا از خود راندی!غرورم را زیر پایم له کردم و تو بی توجه تنها نگاهم کردی!! چگونه میتوانم آن روز را فراموش کنم که اهورای من این چنین تبعیدی را برایم رقم زده بود؟ چگونه میتوانم فراموش کنم که تو مرا راندی و پرتاب کردی به این جهنم جان گداز! جهنمی که زمین نام نهادی و چه بسا هزاران بار از جهنم آتشین تو سخت تر بود!!حقیرم شمردی!! آری ...حقیرم کردی! و من چگونه میتوانم تمامی محتویات آن روز را ....آن روز را که نه ! تمام محتویات زندگی ام را که همراه با خاطراتی چرک الود سپری شد را به دست فراموشی سپارم؟! من بنده ات بودم؟؟ چه قدر بی انصاف بودی !! چگونه دلت آمد مرا این گونه آواره کنی؟! یادت هست؟؟! دستانت را بوسیدم!همان دستانی را که با آنها مرا در آغوشت پرورانده بودی!!تورا مادری مهربان خطاب میکردم که فهمیدم تو هیچ گاه برای من همچون مادری نبودی که یک مادر میتوانست بچه اش را...هستیش را...هم خونش را ببخشد و اما تو مرا با تمام حقارت و پوچی به بیرون از درگاهت پرتاب کردی!! این رسم دوستی ات بود؟!

امروز خوب به من نگاه کن .زیرا که بار آخری است که مرا میبینی!بنگر! چه میبینی؟ من هنوز هم همان آدمم! و اما این بار آمده ام که به تو ثابت کنم توبه ی آنروز من به خاطر بهشت و جایگاهم نبود!که میخواستم در کنار تو باشم! پیش تو....زیرا که دوستت داشتم و تو این را نفهمیدی!! نفهمیدی و مرا از خود ترد کردی!!حاضرم تمامی دردهارا به جان بخرم اما برای یک روز هم که شده محو شوم! نابود شوم !نیست شوم!!میدانی چرا؟ میخواهم تورا فراموش کنم! میخواهم فراموش کنم با من چه کردی...میخواهم آنروز شوم را از ذهنم نابود کنم...آن نگاه محکمی را که هنگام تصمیم گیری ات به من روا داشتی....میدانی آن لحظه به من چه گذشت؟! در وجودم اتشی شعله ور بود...قسم به هرچه که برایم باقی مانده تورا دوست میداشتم...و تو این را نمیفهمیدی!!غرورم را زیر پایم له کردم و تو باز هم ندانستی که تمامی این اصرارهای من برای چه بود !!دیر زمانی است که من از پیش تو رفته ام ...اما چگونه میتوانستم تمامی این خاطرات حزن انگیز را از یاد ببرم؟! چگونه میتوانستم بی انصافی ای که تو در حق من روا داشتی را فراموش کنم؟!

آری امروز باز گشته ام....باز گشته ام زیرا که تمامی این خاطرات آزارم میدهد....باز گشته ام بر روی همان سکو....و تو مثل همیشه بر روی جایگاهت لمیده ای و مرا مینگری...ان روز عجز در چشمان من هویدا بود و تکبر در تو....ولی امروز سکه برگشته....آری ! امروز من با تکبر به تو مینگرم و در چشمان تو هراسی نهفته است....ترسیده ای که من عصیان کرده ام؟خشمگینی؟ خوب باش!! مگر تو از زجه های من...از التماس های من دلت برای من سوخت که حالا امروز من برای تو و جایگاه و عظمتت که امروز با تفی که من در برابر پایت انداختم حقیر گشت بسوزد؟!

آمده ام حرف اخر را بزنم... دوستت میداشتم!! آری ....حتی بعد از آن که تو مرا طرد کردی... ! اما میخواهم فراموشت کنم...زیرا که بعد از این سالها به درستی دریافته ام که پشیزی برایت ارزش نداشته ام....یادت هست...تو بودی که به من آموختی برای حقیقت بجنگ و حتی هم نوعت را ...رفیقت را ببخش!بخشش را به من آموختی اما !! خودت با کمال بی رحمی مرا پس زدی!دیگر نباید این انتظار را از من داشته باشی که گفته هایت را باور داشته باشم!!دیگر هیچ چیز را باور ندارم ! حتی تورا! دیگر نمیتوانم ظلمی که در حقم روا داشتی را از یاد برم!!برای همین است که میخواهم نیست شوم....آرزوی عدم را دارم....زیرا که میخواهم همه چیز را از یاد برم...حتی تورا !!...حتی تورا ! و این روز آخر را....

تصویرم را به خاطر بسپار!!

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
لينک باكس پنگوين