کدام انتخابات!؟ کدام رای؟
!
باز هم خبر انتخابات و رای گیری و بازهم شیره مالیدن سر این و آن است! ملت ایران میخواهند به پای صندوق های رای بروند! هه! مسخره است!خیلی هم مسخره! و همه ی این مسخره بازی ها از همان موقعی شروع شد که مشتی آدم لشِ مسخره با شوخی های بی محتوایشان و با ایده آل ها و اهداف و حرفهای مسخره یشان آمدند سر کار و شعار دادند و از آن مسخره تر هم این بود که مشتی آدم لَش تر و مسخره تر این شوخی ها و بازی های مسخره را باور کردند! این جاست که فحش دادن جایز میشود و ...و این جاست که کسی به نام جناب احمدی نژاد پا بر عرصه ی دغل کاری ها و قایم موشک بازی های سیاستمداران میگذارد! و اما ایشان خیلی خوب بلد است نقش بازی کند! انگار سالیان درازی بود که داشت تمرین میکرد! از حق نگذریم بازیگر بسیار مرغوبی است!! نطر مرا بخواهید میتواند حتی جای بردپیت و تام کروز و آنجلیا و همه ی این خارجی مارجی ها را بگیرد! تازگی ها در این فکر بودم که چرا هالیوود شخصا از ایشان دعوت به عمل نیاورده است!!
این آقا همه ی نقش هایی را که تا به حال بازی کرده حساب شده و به جا بوده است...احسنت به این فکر خلاق و مبتکر! از همان اول که آمد وامهای کم بهره با خودش آورد و ارزانی جنس ها((!)) ولی خوب چه میشود کرد که بعد از یکی دوماه دیگر جامعه هم باید ناخواسته با زمان جلو برود...تورم به وجود آید ... و قیمت اجناس به طور کمر شکنی افزایش پیدا کنند! چه کار میشود کرد و قتی میبینیم که این وام ها ی کم بهره برای حکومت و سردم داران حکومتی سود چندانی ندارد! و هم این که مردم زیادیشان میشود!! ممکن هم هست شکمشان سیر شود و و ان موقع به خود بیآیند و بفهمند که اطرافشان چه ها که نمیگذرد! چه میشود کرد و قتی یک مشت مخرب و آفت جامعه به خاطر قوانین ضد بشریت توطئه میکنند و تظاهرات راه می اندازند؟! مگر غیر ازی است که آن ها را به چوب بست و شلاق زد و یا بدتر از ان سر به نیستشان کرد؟! جامعه و حکومت ایران به وسیله ی چنین افراد شورشی که دستشان هم در دست این توطئه گران خارجی است ویران میشود! پس این سر به نیست کردن ها به نفع مصلحت نظام است...انرژی هسته ای هم که به کل بحث مفصلی است که همه میدانیم حق مسلم ما است...البته منظور از ما تنها (سر دم داران حکومت) است نه ما مردم! که نگاهمان هم به آن نمیرسد دیگر چه برسد به دستمان !! فقط آنها هستند که اگر روزی اراده بکنند میتواننند با ان جهان را بترسانند و یا حتی شورشیان داخلی و مردم ایران را هم که دستشان با آن منافقین در یک جیره است حالی به حالی کنند!خلاصه بگویم که این آقای احمدی با یک رای گیری مفصل و دقیقا جوانمردانه و با رای مستقیم مردم انتخاب شد... اصلا هم دستی پشت پرده نبود و اصلا هم به مقام رهبری و حزب انصار الله و حزب الله و این ها هم کاری ندارد! این را هم ذکر کنم این آقای احمدی دست هیچ احدی را برای رسیدن به این مقام نبوسیده و پاچه خواری هیچ کس را هم نکرده است!
عجب آدم شریفی است!و حالا این روز ها بوی انتخابات مردمی و صندوق های عدالت طلبانه ی رای به مشام میرسد! (( از نوع همان انتخابات ریاست جمهوریشان
))!به گمانم باز هم کاسه ای زیر نیم کاسه باشد! من که ازین بوهایی که تازگی ها به مشام میرسد راضی نیستم! راستش را بخواهید احساس میکنم به تمسخر و بازی گرفته میشوم! آری همیشه این روزها همین احساس به من دست میدهد!
هویتم خرد میشود و قتی میبینم این ها همه ی شان دست به یکی کرده اند که سر من و امثال مرا با این حرف های بی محتوا و مراسم بی محتوا تر شیره بمالند! خیلی وقتی میشود که دیگر از هرچه انتخابات و رای دادن و صندوق است بیزار شده ام ! خیلی وقتی میشود دریافته ام که ما مردم ایران قفلی بر دهانمان بسته شده است که با هیچ زوری و زری باز نمیشود!! دیگر نه حق رای دارم نه حق انتخاب!!خدا را چه پنهان من هم کفری میشوم و تنها در جواب باید بگویم خودتانید ((آن چیزی)) که در ذهنتان در باره ی ما می پندارید!
این ها همه در پشت به من ریشخند میزنند و اما با فریب مرا و هم نوعانم را به پای این صندوق های دروغی میخوانند! مگر من عروسک خیمه شب بازی هستم که احساسات و افکارم به بازی گرفته شود و دم نیاورم!!؟ و جواب من تنها سکوتی مرگ بار است...جواب من تنها کفری شدن است...جواب من در این انتخابات فرمایشی...

نشست "سهراب و اگزیستانیسالیسم" برگزار می شود. همزمان با هفتاد و هشتمین سالروز تولد سهراب سپهری، اشعار وی از منظر فلسفه اگزیستانسیالیسم مورد بررسی قرار میگیرد.به گزارش خبرگزاری مهر، طی مراسم بزرگداشت سهراب سپهری در دانشگاه صنعتی اصفهان دکتر حمید رضا نمازی، استاد و محقق فلسفه، به موضوع "سهراب و اگزیستانیسالیسم" می پردازد. این مراسم روز 15 مهر ماه از ساعت 13:30 تا 16 در تالار هشت دانشگاه صنعتی اصفهان برگزار میشود. فلسفه ی اگزیستانسیالیسم رویکرد وجودشناسی را مورد بررسی قرار می دهد. این فلسفه در قرن نوزده به واسطه فیلسوفانی مانند نیچه، مارسل، هایدگر، کی یر که گار، سارتر بسیار گسترش یافت.
سهراب و اگزیستانسیالیسم! همون جمله ای بود که این روزا یک مقدار از فکرمو درگیر خودش کرده و بلاخره امروز قرار شد به این درگی خاتمه بدم! و این درگیری وقتی به و جود اومد که در اخبار اعلام شد همایشی با عنوان سهراب و اگزیستانسیالیسم در شهر اصفهان برگزار میشود! و منم که راهم دوره و دستم به این همایش نمیرسه یکم کفری شدم! با خودم گفتم این سری نوبت منه که بین این دو وجود نابرابر و نا متوازن(سهراب ) و (اگزیستانسیالیسم) همانندی یا تضادهایی رو مطرح کنم و تفسیری در این زمینه از خودم به جا بذارم(توجه داشته باشین که قصد زیاد تحویل گرفتن خودم به هیچ بابت نبوده!).
اگزیستانسیالیسم...مکتب اصالت وجود
! مکتبی که در حدود چهار ساله منو شیفته ی خودش کرده و راغب برای صحبت کردن در باب این زمینه. با تفکراتی مستقل و خود مختارانه! تفکری که خداوند رو خالقی میشماره با توانمندی های بالا و اما...خالقیه که بعد از آفرینش جهان دست از دخالت در امور دنیوی میکشه وانسانِ تنها و محکوم رو در اداره ی امور تنها رها میکنه... خدایی که میتونه...اما نمیخواد...چرا که اگه بخواد قانون دنیویش و نظم جهانیش دچار اختلال میشه!! یک خدای نظاره گر! و یا شاید خدایی که نیست! بعضی از اگزیستانسیالیست ها اونقدر در اگزیستانسیالیست غرق میشن تا به این نتیجه میرسن که خدایی وجود نداره که این هم به عقاید و درک خودشون بستگی داره. انسان اگزیستانسیالیست, انسانی است خود مختار و مستقل و با اراده ای بالا برای ادامه ی حیات ...درحالی که میدونه در این جهان حیات معنا و مفهومی نداره و اصل این جهان فانی و بدون قانون پوچی است و میدونه که زندگی ای پوچ رو دنبال میکنه ولی با این حال انسانیه که در مقابل مشکلات اجتماعی و معضل های جامعه واکنش نشون میده و طغیان میکنه ! زیرا که عقیده داره یک انسان مسئول سرنوشت و دنیا و جامعه ی خویشه !چرا که معتقده (( من با دستان خودم و با فکر و اندیشه خودم زندگی , دنیا و آینده ی خودم رو میسازم) . در اگزیستانسیالیسم هیچ جبر و تقدیری وجود نداره و انسان مطلقا مسئول اعمال , اندیشه ها و آینده ی خود و جامعه ی اطرافشه ! جبر و تقدیر در اگزیستانسیایسم حروفی پوچ هستند که شدیدا با اون ها برخورد میشه و اون ها داشتن آزادی اندیشه و آزادی عمل رو از ویژگی تمامی انسان ها میدانند! تنها جبری که اگزیستانسیالیست ها میشناسند...مرگ است و شاید هم تولد!از نظر اگزيستانسياليستها انسان بدون هیچ پشتیبان وهدایتگری به درون اين جهان پرتاب شده و محكوم به زندگی است و مسؤول سرنوشت جامعه و زمان خود ! تا هركس بتواند انتخابگر مسير زندگي خود باشد! او بايد مسؤوليت اين آزادي و گناهي را كه به واسطه اعمالش مرتكب مي شود، بپذيرد. انسان بايد با اراده خود به دنيا جهت دهد ! و بدون شک تصميم گيري براي سرنوشت و آينده و ترس از شكست و اشتباه در انتخاب باعث احساس دلهره و اضطراب در انسان مي شود ! سارتر در نمايشنامه «دربسته» كه حكايت سه انسان در جهنم است از زاويه اي ديگر به مرگ مي نگرد و مرگ را لحظه پايان امكان «انتخاب» (( آزادی)) تلقی می کند! انسان اگزیستانسیالیست با نوعی اظطراب , آشفتگی و دلهره ی ابدی روبرو است که از بدو تولد دامن گیر اوشده و هیچ راه فراری از این دلهره و اظطراب ابدی وجود ندارد! آشفتگی و اظطرابی که هدایت از آن به عنوان یک خوره و ((درد بودن)) یاد میکند! انسان اگزیستانسیالیست تنهاست... بدون دلبستگیست... او در جستجوی ((انسان گرایی ))تازه ای است که به انسان و مفهوم وجودی خود بپردازد.آلبركامو کسی که او را بیشتر به عنوان يكي از نمايندگان ادبيات اگزيستانسياليستي میدانند، مفهوم اصلي اكثر داستانهايش حول محور «مرگ» میچرخد . کامو از اين طريق مي خواهد پوچي زندگي را به خوانندگان داستانهایش نشان دهد. او در رمان « بيگانه» بي تفاوتي انسان در مقابل مرگ را نشان مي دهد. بخش نخست داستان با مرگ مادر «مورسو»، قهرمان داستان بيگانه، آغاز مي شود. بعد از اينكه به «مورسو» مرگ مادرش را خبرمي دهند، او با بي اعتنايي تمام از كنار مرگ مادر مي گذرد. از ديدن جنازه مادرش خودداري مي كند و در كنار جنازه او سيگار مي كشد
.در ادامه داستان «مورسو» در ضمن درگيري با يك مرد عرب، او را به قتل مي رساند. بخش دوم داستان مربوط به محاكمه و محكوميت «مورسو» است. به هنگام دادرسي وقتي قاضي مي شنود كه مورسو در مراسم تدفين مادرش شركت نكرده و كاملاً نسبت به مرگ او بي تفاوت بوده است، اين دليلي مي شود تا قاضي قتل مرد عرب توسط مورسو را عمدي تشخيص دهد و حكم اعدام او را صادر كند.
براي مورسو عشق، ازدواج، مرگ و زندگي اموري بي معنا و پوچ هستند. وقتي وكيل «مورسو» از او مي پرسد «آيا واقعاً براي مرگ مادرت غمگين نيستي؟» در جواب مي گويد:
«البته مادرم را دوست داشتم ولي همه ما، كساني را كه دوست داريم يك روزي آرزوي مرگشان را مي كنيم.»
و در جاي ديگر «مورسو» مي گويد:
!«همه محكوم به مرگ هستند حال چه فرقي مي كند بعد از اتهام به قتل يا به دليل گريه نكردن در تدفين مادر. انسان پس از مرگ كمتر احساس تنهايي خواهدكرد.» آلبركامو در اثر ديگرش با عنوان «افسانه سيزيف» به موضوع پوچي زندگي و بي هدفي و بيهودگي انسان در دنيا مي پردازد.
خدايان سيزيف را محكوم مي كنند تا ابد سنگ بزرگي را به بالاي كوهي بغلتاند و وقتي سنگ به قله كوه مي رسد دوباره به پايين مي غلتد. در واقع آلبركامو، زندگي انسان را در دنيا همچون اين عمل بيهوده سيزيف مي داند كه در پايان هم هيچ نتيجه اي ندارد! و اما او محکوم است...محکوم!!.
آلبركامو در داستانش مي خواهد اين را به خواننده نشان دهد كه «انسان بدون سرنوشت در اين جهان رهاشده و تنها «مرگ» است كه از پيش براي او مقدر شده است! ناگفته نماند که آلبر کامو کسی است که به صراحت اعلام میکند من یک اگزیستانسیالیست نیستم! اما تفکرات او در داستان هایش شباهت بسیار زیادی به گروهی از اگزیستانسیالیست ها دارد.
و حالا میرسیم به ...سپهری شاعر پیشه که نام و آوازه اش در تمامی ایران به گوش رسیده. سپهری شعر میگفت... پیشه اش نقاشی ...گاه گاهی قفسی میساخت با رنگ!اهل کاشان هم بود! نسبش شاید میرسید به گیاهی در هند ,به سفالینه ای از خاک(( سیلک))!
عده ای از عرفا و فیلسوفان سپهری را یک عارف پیشه تصور میکنند. اما عرفانِ سپهری, َعرفان خدا و پیغمبر و دین نبود!سپهری در طول حیات خود تحت تاثیر آیین بودیسم قرار گرفته بود...و اولین بودیسم , فلسفه ای بود که خدایی نمی شناخت! در آیین بودیسم برخلاف بسیاری از ادیان مانند مسیحیت , اسلام ,زرتشت و ... که همه ادیانی یگانه پرست هستند , حرفی از خدا و پرستش او به میان نیاورده و درواقع در این آیین خدایی وجود نداشت! بودیسم از پرواز روح حرف میزد و از روحی خالص و زیبا! از (( نیروانا ))! ... رسیدن به آرامش ابدی روح ، به وضعیت خلاء ، به نیستی ، و اینكه روح بار دیگر مجبور نشود برای تكمیل خود و رفع گناهان و اشتباهاتش ، یكبار دیگر در قالب انسان بدنیا بیاید.
سهراب نیز به سیر و مکاشفه در جهان پیرامون خود و طبیعت میپرداخت . او در پی ایجاد یک رابطة صحیح با جهان اطراف خود و اجزاي آن بود! او میخواست از راههای گوناگون با هستی به وحدت برسد! همانطور که در عرفان شرقی، فرد برای بازیافتن معنای وجود خویش، خود را در مطلق ذات هستی گم میکند تا بتواند با مرجع هستی یکی شود! همان طور که كارل ياسپرس وگابريل مارسل که از طرفداران اگزيستانسياليسم مسيحي هستند برخلاف اگزيستانسياليست هاي غيرديني، برتعالي ارزش هاي ديني تكيه دارند و معتقد هستند كه اساس هستي، فرارفتن وجود از خود و فراافكندن خويش در خداوند است! بودا میگفت كه جهان ناكامل و بی نظم است و انسان بدلیل غرایز و علائق اشتباهی اش دائم در درد و رنج بسر میبرد. بودا پیش از شوپنهاور گفته بود كه : تولد رنج است ، مرگ درد است ، دوری و جدایی از عزیزان غم انگیز است، از خواسته ها و تمایلات دست كشیدن نیز ناخوش آیند است .. . همان طور که اگزیستانسیالیست ها جهان را بدون قانون و بی معنی تلقی میکنند و همیشه از درد و رنجی سخن به میان آورده اند که در نوشته ها و اندیشه های مکتوب آن ها خود را با شفافیت تمام نشان میدهد!
اگزیستانسیالیست ها نیز به دلیل اعتقاد به آزادی عمل و آزادی اختیار انسان , همیشه بار مسئولیتی سنگین در برابر خود و جامعه را بر دوششان احساس میکنند که ناشی از همین آزادی اختیار و (( امکان اشتباه در اانتخاب و علاقه )) است
!اشعار سپهری با داشتن زبانی لطیف , خیالات ظریف , تصویرها و نماد های شگفت و در نهایت مضامین عرفانی و فلسفی و در عین حال زبانی که در خور فهم همگان است مورد توجه بسیاری از مردم قرار گرفته ! سپهری اندیشه و تخیل آزادش را پرواز میداد ...و در عمق روح و وجود اشعارش پرسه میزد! او به انسان امروز که از لمس خورشید و ماه و شنیدن چه چه پرندگان و زمزمه ی چشمه سارها که گویی روح جهان در آن ها نهفته شده محروم مانده است هشدار میداد که شهرهایتان پر از خشت ها و آجر ها و سیمان های ذغالی و سقف اتوبوس هایتان عاری از کبوتر است !هشدار میدهد که دیگر آسمان آبی ای در کار نخواهد بود!
سهراب معتقد است «زندگی چیزی نیست، که لب طاقچة عادت، از یاد من و تو برود». او به سیبی و به بوییدن یک بوتة بابونه خشنود است. زندگی برایش نوبر انجیر سیاه است که در دهان گَس تابستان جا خوش میکند! «زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد». پس «چترها را باید بست ـ زیرباران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد ـ عشق را، زیر باران باید جست ـ زندگی » زندگی...ترشدن پیدرپی ـ زندگی، آب تنی کردن در حوضچة اکنون است . درنظر بودا، مرگ رهایی است در نظر سهراب نیز مرگ در سراسر زندگی جریان دارد و از این روست كه میگوید: مرگ در ذهن اقاقی جاری است ـ مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد . مرگ در حنجره ی سرخ _گلو میخواند! گاه در سایه نشسته است...به ما مینگرد ! و همه میدانیم ریههای لذت، پر اکسیژن مرگ است !
ژان پل سارتر نیز به عنوان مطرح ترين نماينده ادبيات اگزيستانسياليستي در آثار ادبي ـ فلسفي خود نشان مي دهد كه(( ما تنها در مواجهه با مرگ است كه مي توانيم خود را انسان حس كنیم)))!
و همان طور که هدایت بیان کرده ((تنها مرگ است که دروغ نمی گوید)) ! حضور مرگ همه ی موهومات را نیست و نابود می کند. ما بچه ی مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگی نجات می دهد، و در ته زندگی، اوست که ما را صدا می زند و به سوی خودش می خواند. در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی فهمیم، اگر گاهی در میان بازی مکث می کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم .. . و در تمام مدت زندگی، مرگ است که به ما اشاره می کند. آیا برای هر کسی اتفاق نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه ور بشود که از زمان و مکان خودش بی خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را می کند؟ آن وقت، بعد باید کوشش بکند برای این که به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود،این صدای مرگ است.... بوف کور(صادق هدایت)
یکی از ویژگیهای سپهری و اشعارش ـ که مورد انتقاد بسیار قرارگرفته ـ و تفاوت بسیار زیادی با اندیشه ی اگزیستانسیالیست ها دارد , فاصله گرفتن او از جامعه و واقعیتهای موجود در آن است، بههمین دلیل است که در اشعارش هیچ مضمون اجتماعی و سیاسی وجود ندارد، و به دلیل همین بی اعتنایی به سرنوشت اجتماعی و سیاسی، او را مورد نکوهش قرار میدهند! سهراب لوح لطیفی داشت و اما همین روح لطیف شجاعت طغیان و عصیان و مبارزه در برابر مشکلات و معضلات جامعه را به او نمیداد! که یک اگزیستانسیالیست بدون شک در مقابل این مشکلات طغیان میکند و سرسختانه می ایستد!
او از خشونت متنفر بود و بههمین علت نیز، انزوا را برگزیده بود.البته این توجیهی است که نمیتواند او را از روی برگرداندن از ستمهای عصر خودش مبرا کند. اما، درعینحال او نیز آزرده از وقایع آن زمان بود و درنامه يی به دوستش «محمود فلسفی» مینویسد: «من هم مانند شما ، تشنه ی یک انقلاب بزرگ؛ انقلابی که به همه ی این بدبختیها خاتمه داده و یکباره اساس ظلم و ستم و بیداد را واژگون سازد، هستم! ولی خدا میداند این آرزوی من چه روزی لباس عمل خواهد پوشید!
جهان مورد نظر سهراب، جهانی بود که برای فهمیدن آن نمیبایست بهدنبال علت و معلول رفت. در نگاه او، همه ی جلوههای طبیعت، نشانههایی برای درک و فهم جهان هستی است. او برگ سبزی را برای درک هستی کافی و آن را «آیت» میداند. «زیربیدی بودیم ـ برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم: چشم را بازکنید، آیتی بهتر از این میخواهید؟ میشنیدم که بههم میگفتند: سحرمیداند، سحر!» !




