هیئت دولت: صدور مجوز برای هریک از وبلاگ های پارسی!
از ثمرات و نتایج دیگر دولت مهرورز احمدی نژاد , افزایش فیلترینگها در سایت ها و وبلاگ های سیاسی بوده و نمونه هایش را نیز همچنان میبینیم! طی همین چند ماهه ی اخیر , تعداد زیادی از وبلاگ های دوستان فیلتر شد که البته وبلاگی جدید را بنا نهادند و صد البته مصمم تر کار را شروع کرده اند!
دولت مهروز احمدی نژاد و خوش خدمتانش سعی دارند حسابی ایران را در محدوده ی غلاده ای که به دورش انداخته اند , حفظ کنند! میخواهند آغاز وادامه ی کار هر وبلاگ را با بازدید و صدور مجوز اعلام کنند!
حداقل وبلاگ های پارسی ای که تابه حال تخمین زده شده , حدود 2میلیون وبلاگ بوده و من نمی دانم این هیئت دولت با کدام برنامه ی از پیش تعیین شده ای, عزم چنین عمل شاقه ای را استوار ساخته اند!و نکته ی جالبی که باقی میماند این جاست که با این هفت خوانی که برای اطلاع رسانی و اخبار و سایتها و وبلاگ ها به راه انداخته اند و قصد دارند آن رابیشتر کنند , دیگر اینترنت و دنیای مجازی نت و دنیای اطلاع رسانی اش به چه دردی میخورد؟ اصلا یکهو بگویند : این تلویزیون و این هم اخبار ساعت 2 ! ببینید و حال کنید و اصلا هم عین خیالتان نباشد که ما داریم با اراجیفمان دست به سرتان میکنیم!
اگر همین طور پیش برود , فردا ایران میشود , جهانی دیگر و دنیای خارج از ایران هم جهانی دیگر!! وقتی می خواهند آگاهی و ارتباط مردم ایران را به روی اخبار مجامع و دول خارجی و داخلی و افشاگری های جنایت گری هایشان قطع کنند , معلوم است که ایران تبدیل به کشوری پرت و دورافتاده میشود و مردمانش هم میشوند خارجی ندیده های طائون زده ای که گند حکومت بیمارشان کرده است!
خلاصه اگر می خواهند این قدر فیلترینگ بازی در بیاورند و این را سانسور کنند , آن را قیچی کنند , از آن یکی بزنند , روی آن یکی پارازیت بیاندازند , پس چرا هی ادا و اطوار در می آورند و قدم به قدم توجیه و تمجید می کنند؟!
آقا جان ! یکهو بگویید کفه ی مرگتان را بگذارید و بمیرید! که هرچه هست و نیست را ما تعیین می کنیم.اخبار خارجی و داخلی هم به شما هیچ ربطی ندارد!اصلا اخبار فقط اخبار ساعت 2 !اتفاقات روز دنیا هم , همان انفجار فلان ماشین در جزیره ی سوموتیا ( جزیره ای خیالی, احتمالا در آمریکا یا اسرائیل ! ) واقع در خیابان فلان و جنب منزل حاج قلی خان و روبروی منزل منیژه خانوم! کاری هم به این نداشته باشید که انفجار ماشین های همین ایران خودروی خودمان تابه حال جان صدها ایرانی را گرفته است!
بگذارید احمدی نژاد همچنین به ملاگری ها و اراجیف بازی ها و عوام فریبی هایش ادامه دهد...بگذارید همچنان رفسنجانی بر خروار دلارهایش در سوئیس و کانادا و فلان جزیره بیافزاید! بگذارید مصباح و طایفه اش هرچه بیشتر شکم چرانی کنند و خامنه ای هم که بیچاره حساب های بانکی اش دیگر جا ندارد ! حداقل بگذارید راه اجداد و همرزمانش را ادامه دهد و فاشیستگری های خود را دنبال کند!
شما هم بروید بمیرید! بمیرید و دم نیاورید!!
عجب روزگاری است!
لُرها بسیج شده اند...بشتابید...اَعراب هیچ کاره می شوند!
قشر بختیاران غیور این استان ظاهرا کوله بار همت را سخت بسته اند! حاکمیت چند ساله ی اَعراب بر کرسی های نمایندگی و منصب های حکومتی سست می شود! نمایندگان شورای پیش هم که همه از قشر عرب زبان بوده اند , در این دوره رد صلاحیت شده اند! فارس زبانان اهواز هم از فرط خوشحالی دارند میمیرند!
پوستر های تبلیغاتی , کارت های اینترنتی و عکسهایشان بر روی شیشه های ماشین ها و دیوارها و روزنامه ها فراوان به چشم میخورد...عده ای هم که جنب و جوش انتخابات حسابی ورشان داشته است...هی راه میروند و می گویند : در این انتخابات دیگر نباید اجازه ی فعالیت به این اَعراب را بدهیم! ظاهرا لُرها نمایندگی را به عهده گرفته اند! ناسیونالیسم بازیهایشان هم حسابی گُر گرفته است!
پوستر یکی از این خانوم های خوشتیپ با ژست و لبخند ملیحانه اش و آن رژ لب خوش رنگ جلوی چشمم ظاهر می شود.طرف عجب دست به عکسی داشته که چنین چیزی را خلق کرده است! آن یکی با آن قیافه ای که زور می زند آن را آرام و مهربان جلوه دهد دست به سینه نشسته و یک عکس سینمایی انداخته! ای بابا!چه قدر دلش خوش است! نمی داند که من از این قیافه های مظلومانه هوارتا دیده ام...چهره هایشان داد میزند که(( آقا جان مظلومیت را بگذار کنار! ما همه توزرد هستیم!)).آن یکی عکس سه رخ انداخته .شرط میبندم هنگامی که عکاسش پیشش ایستاده , هزار بار اورا فحش و ناسزا گفته و برایش خط و نشان کشیده که مبادا دماغم را در این سه رخ مقدس بی ریخت و بد قواره بیاندازی....((چون خودش اصلا بی ریخت و بدقواره نیست!))!
دیگری هم تمام پوسترهایش را در سطح شهر پخش کرده و حالا در خانه اش کنار شومینه لم داده و خودش را در بالای سکوی نمایندگی هنگامی که گلویش را صاف می کند مجسم می کند!
بعضی از مردم هم بی تفاوت در سطح شهر راه میروند...بعضی ها تحریم کرده اند و عده ی دیگر هی زور میزنند که بیایید رای دهید , این اَعراب شهر را غارت کرده اند!و خلاصه...
من هنوز هم همان پسرک دم ِ خیابان را که اکثر اوقات با کاسه اش مینشیند و آثار خستگی و فرسودگی وجودش را فراگرفته می بینم! هنوز هم بچه های فقیر با آیه های قرآنیشان دنبالم میدوند! حیف که قرآن میفروشند...حیف!
ومن شناسنامه ام را باز میکنم...آهی میکشم و دوباره آن را میبندم . به سوی خانه روانه میشوم...هنوز هم خیال دارم سفید باقی بماند...
امروز جمعه 17 آذر است.سال پیش در چنین روزی آخر دنیا با (( به نام بچه های دنیا)) نام گرفت . با برگه های اوراقی ادامه داد.
و امروز جنگ مقدس را آغاز می کنم.
و نوشتن من تنها برای نوشتن نبود! که می خواستم فراموش کنم! قلم به دست گیرم و هر آنچه از محتوا در ذهنم تداعی میشد و آزارم میداد را به یکباره بریزم به دور...
لیک همه ی این (( فراموش نشدنی ها)) تا ابد به همراه این قلم , این ذهن و این جهان ادامه دارد!
و هیچ کدام از این برگه ها ,نه تسکین فراموشی من بود و نه مرهم زخم های من!
گاهی حتی خوره ی نوشتن آزارم میدهد! اما...
گویی تا ابد باید نوشت !
باید نوشت...

![]()
شهر من!
شهر من... نقطه ای در اواسط دنیای سوم! جهانی که فقر و فحشا و بی عدالتی در خیابان های شهر پرسه میزند...سر به طغیان میکشد و آسمانی که بلندای ارتفاعش خیلی وقتی است که دیگر قد نمی کشد!
آسمانی که گویی هیکل زمخت و نخراشیده اش را بر روی این زمین نفرین شده انداخته و هر روز بر انباشتگی حجمش می افزاید...فشار می اورد.. یکه می شود!
و من در ازدیام این بی هوایی کبود میشوم!
روسپیانی که نیمه شب در سکوت دهشتناک شب که صدایی جز زوزه ی گرگان به گوش نمیرسد , پای پیاده خیابان های فرسوده و متروکه ی فقر را که گویی سالیان درازی است حیات در آن به چشم نمی خورد با هراسی نهفته می پیمایند!
کودکانی که از فرط خستگی و گرسنگی , نئشه هایشان را در کوچه پس کوچه های فقر جمع می کنند و به طویله دان اجساد می افزایند! و دریغ از دستی محبت آمیز که گونه هایشان را به نوازش کشیده باشد ...وقت مرگشان هم هیچ کس به حالشان نگریست!
گویی دنیا از همان روزی که تخم حیاتش زاده شد , با درد و رنج و فقر به همراه بود و دیگر نه فقراست و نه استبداد که میتواند قلب آدمیان را به رنج وا دارد! مردی تهی دست جان می سپارد... آزادی خواهی سرکوب می شود و گل سرخی به اعدام محکوم!
و این تنها دردِ فقر نیست!... هجوم مردگان است...
دنیای بی نهایت کثیفی است!
و این نه نتیجه ی سرمایه داری است و نه ساخته ی دست سوسیالیسم!
دنیا دارد زار زار به حال خودش می گرید! و آن چیزی که امروز دنیا را به ویرانی می کشاند نه رنج مردن است و نه دردناکی حیات! امروز خون آشامان شهر ...این جا را به کثافت کشانده اند! صاحبان و غارتگران زر و زور هر کجا که بویی از سکه های رنگین به مشامشان برسد ...بو می کشند و همچون لاشخوران بالای شهر حمله ور مشوند ,می کشند...غارت میکنند! امروز گرگان خون خوار در کمین نشسته اند که هر کجا که خبر از حیات یافتند خون سر به داران را بمکند! و هر کسی که در این جبر دایره وار سر به طغیان بکشد , در معرض گرگان خون آشام تکه تکه می شود! گویی این جبر دایره وارِ محدود , ضامن سلامتی این جسم مرده است و همچنین ضامن انجماد فکر و روح و جهان فقر...
جهان فحشا...
جهان نابرابری...
و جهان استبداد!
این جا شهر من است.ساختمان های تیره ی ننگ زده و آسمانی که تعفن از آن میبارد و صدای زجه های آدمیانی که در حسرت بهشت زمینی جان می سپارند !این جا شهر من است...کشور من...در دنیای جهان سوم...در جهان فقر و فحشا و استبداد !
گرگ ها بدطور این اطراف بو می کشند!





