تبليغاتX
سرباز جوخه ی سیزده - گفتگوی دو زن...
گفتگوی دو زن... شنبه سی ام دی 1385 7:32 بعد از ظهر

 

             

                      

 

ـ اخمهایت را باز کن! دنیا هم از این همه نفرت و خشم دلش میگیرد!...سنگ هم روزی عشق میورزد!

ـ چرت نگو!

ـ زیادی عبوثی!

ـ سکوت...

ـ امید یعنی فردا...و عاشق با همین امید زنده است...

ـ ع شق یعنی دیروز! و همانی است که سد عروج ماست!

ـ ایمان بیاور و عشق بورز ! باور کن دیگر جنگی در کار نخواهد بود! شمشیر تنها خون میریزد... اصلا دنیا با همین شمشیر بود که ویران شد!

ـ خون را هم پاک میکند!

ـ به چه قیمتی؟

ـ حتی مرگ...

ـ فراموش کن ! باید زندگی کرد و عشق ورزید...آن موقع است که ایمان می آوری...وقتی که آواز بهاری با شرشر آب در هم میریزد ...تو به وجد می آیی و از همه مهمتر میتوانی با کسی که دوستش داری آرامش یابی...

ـ عشق به چه کسانی؟به این احمق ها؟

ـ این منطق خشکت را کنار بگذار!!سنگ هم روزی میگرید...

ـ دیگر که سنگ نیست!

ـ دنیایی که او داده زیباتر از این حرف هاست! این بلندپروازی های مشتی آدم مثل شما جهان را به باد میدهد!اوضاع را که بهتر نمیکند هیچ...زندگیتان هم میگیرد! و بوی خون است که شهر را پر میکند!

ـ این ها لزوم زندگی است!بوی خون هم عادی میشود!

ـ رفیق ! از خر شیطان بیا پایین!زندگی برای تو آنقدر ها هم ناخوشایند نیست!گستاخی سر آدم را به باد میدهد!

ـ بگذار بدهد...

ـ حماقت نکن!

ـ زندگی ام حماقت بود...

ـ کسی که ع شق نمیداند چیست...خودش را نصیب بدمهلکه ای میکند!

ـ تو کلاه خودت را بگیر...

ـ باور کن این گستاخی شما جماعت خوش خیال که فکر میکنید دنیا به دستتان تغییر میکند حال آدم را بهم میزند! ای بابا ! اصلا به من و تو چه که فلانی را کشتند؟چرا کشتند و دیگری کیست که فلک میشود! جهان از روزی که زاده شده همین بوده و هست!

ـ جهان دیگری خواهد بود!

ـ شما دنبال جنگید! دنیایتان صلح نمیطلبد!

ـ ما فقط تاب خفت را نداریم!

ـ کدام خفت؟ آدمی که تنهاست خیال زیاد به سرش میزند! اصلا یکی بود دیوانه شد...از همین تنهایی هایش! فکر میکرد همه آدمخوارند!

ـ بعید هم نیست...دنیایی که انسانیت را به زنجیر میکشد...آدمخوار هم زیاد دارد!

ـ و برای من نگو که میشود جهان را نجات داد...

ـ من به فکر این  جهان نیستم...میخواهم خودم را نجات دهم...

ـ تو که آزادی...

ـ انسانیت هم آزاد است؟اندیشه ها مجال پرواز دارند؟

ـ این ها که دیگر به تو دخلی ندارند!

ـ مشکل من با همین است...جسم من آزاد است ...اما عناصر وجودم را دارند ذره ذره تباه میکنند!و تو این چیزهارا نمی فهمی... جز آواز دنیای خیالیت!

ـ من به دنیای خودم دلخوشم چون میدانم کاری از دست ما ساخته نیست...

ـ میشود کاری کرد...

ـ باور کن! امیدی به نجات این جهان نیست!

ـ امیدی نداری...چون عاشقی!

ـ این عشق مرا میسازد...

ـ به همان اندازه نیز تو را می آزارد...

ـ این رنج شیرین است...

ـ بطالت است!

ـ دنیا برای همین زاده میشود و ما نیز...که عشق بورزیم!جنگیدن کار ما نیست! روح ما تاب این ضربه ها را ندارد! بیا زندگی مان را بکنیم!

ـ و مشکل شما جماعت عاشق این است که نمی دانید زندگی چیست!

ـ ببین! ما که همه چیز داریم!

ـ خنده!...

ـ زمین هم از جنگ خسته است!

ـ همه خسته ایم...

ـ پس این پا فشاری دیگر برای چیست؟

ـ برای این که خسته ایم...

ـ  (سکوت) . زن میرود ...

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
لينک باكس پنگوين