
ـ
اخمهایت را باز کن! دنیا هم از این همه نفرت و خشم دلش میگیرد!...سنگ هم روزی عشق میورزد!ـ چرت نگو!
ـ
زیادی عبوثی!ـ سکوت...
ـ
امید یعنی فردا...و عاشق با همین امید زنده است...ـ ع شق یعنی دیروز! و همانی است که سد عروج ماست!
ـ
ایمان بیاور و عشق بورز ! باور کن دیگر جنگی در کار نخواهد بود! شمشیر تنها خون میریزد... اصلا دنیا با همین شمشیر بود که ویران شد!ـ خون را هم پاک میکند!
ـ
به چه قیمتی؟ـ حتی مرگ...
ـ
فراموش کن ! باید زندگی کرد و عشق ورزید...آن موقع است که ایمان می آوری...وقتی که آواز بهاری با شرشر آب در هم میریزد ...تو به وجد می آیی و از همه مهمتر میتوانی با کسی که دوستش داری آرامش یابی...ـ عشق به چه کسانی؟به این احمق ها؟
ـ
این منطق خشکت را کنار بگذار!!سنگ هم روزی میگرید...ـ دیگر که سنگ نیست!
ـ
دنیایی که او داده زیباتر از این حرف هاست! این بلندپروازی های مشتی آدم مثل شما جهان را به باد میدهد!اوضاع را که بهتر نمیکند هیچ...زندگیتان هم میگیرد! و بوی خون است که شهر را پر میکند!ـ این ها لزوم زندگی است!بوی خون هم عادی میشود!
ـ
رفیق ! از خر شیطان بیا پایین!زندگی برای تو آنقدر ها هم ناخوشایند نیست!گستاخی سر آدم را به باد میدهد!ـ بگذار بدهد...
ـ
حماقت نکن!ـ زندگی ام حماقت بود...
ـ
کسی که ع شق نمیداند چیست...خودش را نصیب بدمهلکه ای میکند!ـ تو کلاه خودت را بگیر...
ـ
باور کن این گستاخی شما جماعت خوش خیال که فکر میکنید دنیا به دستتان تغییر میکند حال آدم را بهم میزند! ای بابا ! اصلا به من و تو چه که فلانی را کشتند؟چرا کشتند و دیگری کیست که فلک میشود! جهان از روزی که زاده شده همین بوده و هست!ـ جهان دیگری خواهد بود!
ـ
شما دنبال جنگید! دنیایتان صلح نمیطلبد!ـ ما فقط تاب خفت را نداریم!
ـ
کدام خفت؟ آدمی که تنهاست خیال زیاد به سرش میزند! اصلا یکی بود دیوانه شد...از همین تنهایی هایش! فکر میکرد همه آدمخوارند!ـ بعید هم نیست...دنیایی که انسانیت را به زنجیر میکشد...آدمخوار هم زیاد دارد!
ـ
و برای من نگو که میشود جهان را نجات داد...ـ من به فکر این جهان نیستم...میخواهم خودم را نجات دهم...
ـ
تو که آزادی...ـ انسانیت هم آزاد است؟اندیشه ها مجال پرواز دارند؟
ـ
این ها که دیگر به تو دخلی ندارند!ـ مشکل من با همین است...جسم من آزاد است ...اما عناصر وجودم را دارند ذره ذره تباه میکنند!و تو این چیزهارا نمی فهمی... جز آواز دنیای خیالیت!
ـ
من به دنیای خودم دلخوشم چون میدانم کاری از دست ما ساخته نیست...ـ میشود کاری کرد...
ـ
باور کن! امیدی به نجات این جهان نیست!ـ امیدی نداری...چون عاشقی!
ـ
این عشق مرا میسازد...ـ به همان اندازه نیز تو را می آزارد...
ـ
این رنج شیرین است...ـ بطالت است!
ـ
دنیا برای همین زاده میشود و ما نیز...که عشق بورزیم!جنگیدن کار ما نیست! روح ما تاب این ضربه ها را ندارد! بیا زندگی مان را بکنیم!ـ و مشکل شما جماعت عاشق این است که نمی دانید زندگی چیست!
ـ
ببین! ما که همه چیز داریم!ـ خنده!...
ـ
زمین هم از جنگ خسته است!ـ همه خسته ایم...
ـ
پس این پا فشاری دیگر برای چیست؟ـ برای این که خسته ایم...
ـ
(سکوت) . زن میرود ...





