تبليغاتX
سرباز جوخه ی سیزده - انزجار شبی با مهی ملایم...
انزجار شبی با مهی ملایم... یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 9:25 بعد از ظهر

 

راه می روم...سرم را پایین می اندازم و امتداد موزاییک های صیقلی و زاویه دار زیر پایم را میگیرم ... میرسم به گوشه ی دیگر خیابان.جلوتر پاسازهایی لوکس نظرم را جلب میکند...رد میشوم...خیابان نسبتا شلوغی است که نگاه های آدم هایش اوغاتم را تلخ میکند. در خانه خبرهایی بود. من را انداختند بیرون دنبال نخود سیاه و من پی نخود سیاهی که نه تا به حال دیده ام و نیز میدانم که نخواهم دید بی جهت میگردم!

چراغ های خیابان و لامپ های مغازه ها مسیر دیدم را سخت میکنند.برای فرار کردن از این نور آن سمت خیابان را برای راه رفتن انتخاب میکنم.میروم در جاده... از روی زنجیر های وسط خیابان میپرم( بدون شک آسانترین راه برای رفتن به ان وراست) .

کمی سرد میشود.دستانم را به دهانم نزدیک میکنم و ( ها ) میکنم.بخار ملایمی خارج میشود.گاهی چنان از این ( ها) کردن به وجد می آیم که سعی میکنم نفسم را هرچه بشتر و بیشتر بیرون بدمم. دود سیگار مرد جلویی وارد ریه هایم میشود! حالم به هم میخورد!سعی میکنم سرعتم را تند کنم و از دود سیگارش خلاص شوم و خلاص میشوم...خیابان پر است از آدمها...مشتی آدم تکراری که بیشتر روزها میبینمشان و گاهی چیزهایی زمزمه میکنند که هیچ گاه نفهمیده ام! بعضی اوغات میفهمم که دارند با من حرف میزنند اما تا به حال حرفشان را نفهمیده ام!گاهی هم با خودشان چیزی میگویند و میروند .اما از میان همه ی این زمزمه ها و کلمات چیزی نیست که مرا مجذوب خود کند...چون اصلا نمی فهممشان و اگر هم بفهممشان دیگر آنقدر از این کلمات و حرف ها شنیده ام که برایم تازگی ندارد!اما چیزی که بیشتر از هر چیز در راه رفتن در این خیابان آزارم میدهد آدم هایی است که با کمال پررویی به من زل میزنند و گاهی باعث میشوند به خودم شک کنم...شیشه ای ...آینه ای چیزی گیر میآورم تا خودم را برانداز کنم و به خصوص درهای شیشه ای رستوران ها مناسبترین ابزار است...اما چیزی نمی یابم! یکبار آن قدر به یکیشان زل زدم تا مردمی که ان جا رفت و امد میکردند همه از این کار من در شگفت مانده بودند. چند وقتی است که دیگر اهمیتی نمی دهم ! دیگر خودم را برانداز نمیکنم و سعی میکنم در این هجوم نگاه ها , بی توجه بگذرم...

جلوتر پسری بزرگسال با حالت خاصی که انگار حسرت در آن موج میزند براندازم میکند...به او دقیق تر میشوم تا شاید دلیل نگاهش را بفهمم...قدش خیلی کوتاه است...درواقع از حالت عادی هم کوتاه تر است! متوجه میشوم! بیچاره از قد 175 متری من در تعجب مانده... دلم برایش کمی میسوزد...دروغ نگویم گاهی از رد شدن از کنار آدم هایی که ارتفاعشان از من کمتر است خشنود میشوم و برق شرارت در چشمانم دیده میشود! سعی میکنم شانه هایم را صاف تر کنم , کمر را به جلو میدهم و قدم ها را راست تر و منسجم تر...به این گونه راه رفتن عادت کرده ام . کودکی بادکنکش را در هوا می اندازد...باد ملایمی میوزد و بادکنکش را به طرف من سوق میدهد...مسیرم را منحرف میکنم...از کودکان فراری ام!,

شب است و هوا سردتر میشود! مه رقیقی خیابان را فرا میگیرد...خیابانی عاری از هرگونه درخت...با پاساژهایی نسبتا لوکس و شلوغ...پاسازهایی پر از تملق...پر از دروغ! آدم هایی که در ان مه از فاصله ی دور چون سایه های سپیدی به طرف آدم روانه میشوند و جز برق چشمانشان چیز دیگری ندارند که نظر آدم را به خودشان جلب کنند! سرما را تا به استخوانم حس میکنم.میگویند شهر گرمسیر و لی سرمای زمستانش پدر آدم را در می آورد! قصد ندارم روانه ی خانه شوم! احساس میکنم اتاقم خفه ام میکند!این روز ها دیوارهای آن جا چیزی را زمزمه میکنند که هرچه بیشتر دقت کنی جز صدای جیغ و دادهای خفیفی از ان درک نمیشود! در انجا سرمای نامطبوعی روح آدم را بیمار میکند...بخاری را که روشن میکنم...عرق میکنم درحالی که هنوز دستانم مانند همان سایه های سپیدی که در خیابان دنبال آدم می ایند به شدت یخ زده و بی روح اند!

آدم هایی که از مقابلم رد میشوند و میروند هیچ دلخوشی ای در من ایجاد نمیکنند! اما همین که در خاطرم میتوانم همه یشان را مرور کنم مرا به وجد می آورد! سرم گرم میشود! و من به خاطر همین گرما راه میروم! برای فرار کردن از درونم به همه ی آن هایی که تا دیروز هیچ ارزشی برایم نداشتند خیره میشوم! چند نفری رد میشوند ...احساس میکنم یکی تنه میزند...اما دیگر حواسم نیست! از آدم ها غافل میشوم..دیگر نمیتوانند گرمم کنند! میترسم! از اوهاماتم میهراسم! سرما آرام آرام نفوذ میکند. اگر گرم نشوم...دیوانگی در من رسوخ خواهد کرد ! سعی میکنم دوباره خودم را مشغول مغازه ها , پاساژها و آدم هایی که دمشان پاتوق زده اند کنم...اما گویی دیگر هیچ کدامشان در جلوی چشمانم ثابت نمی مانند...سیر دیوانه واری از آدم ها در جلوی چشمانم میچرخد...آدمها...پاساژها... بادکنکها ... سایه ها...امتداد موزاییک های پیاده رو را میگیرم ولی دود سیگار...و باز هم دود سیگار...و باز هم ! خفه میشوم ...سرفه میکنم...دیوانه میشوم...

 

نوشته شده توسط ندا | موضوع: | لینک ثابت |
لينک باكس پنگوين